![]() |
![]() |
|
|
برای همیشه از بلاگفا می رویم! نسخه جدید هرج و مرج در سیناپسها هم اکنون در ووردپرس عرضه شد!! |
|
+ نوشته شده در
2010/8/13ساعت 17:49 توسط سارا |
|
|
خب من اول از همه آرمینا رو نفله می کنم! بهش گفته بودم نمیخوام با خدایان بازی کنم ولی گفت تو همون یه خط هم بنویس قهری کافیه!
به شما هم گفته بودم که نمی خوام سعی کنین ما رو آشتی بدین چون فایده نداره ولی شما گوش نکردین. آزاده عزیزم، با همه احترام و علاقه باید بگم با خوندن کامنتت یاد این قاضی های دادگاه های خانواده افتادم که تا یه زنی تقاضای طلاق میکنه ازش میپرسن خرجی نمیده؟ کتکت میزنه؟ معتاده؟ با یکی دیگه رابطه داره؟ میدونم ربطی نداره به حرفای تو ولی خب منو یاد اون انداخت. من برای چیزهایی که بهم داده ازش ممنونم و اگه باهاش "فقط" قهرم هم به خاطر همیناست. یه بار دیگه پست من رو بخونین، با دقت تر!! شما هر کدوم اومدین این رابطه خیلی قشنگ و ماوراییتون رو توصیف کردین. همه لذت بردن و خودم به شخصه کلی حسودیم شد. ولی من سعی نمیکنم خدای خودم رو با همه مشکلاتی که توی رابطمون هست به خدای کی میدونه شاید یه روزی منم اومدم پز خدای خودم رو دادم ولی فعلا که این بنده انتظارات و توقعاتش زیاده و قصد کوتاه اومدن به هیچ وجه نداره. این بحث تموم شده است. |
|
+ نوشته شده در
2010/7/17ساعت 22:18 توسط سارا |
|
|
تابستونه و باز بیکاری ملت بالا زده و البته برای ما که وبلاگمون رو سال به سال می آپیم هم خوبه. البته به آرمینا گفتم باهاش قهرم و اونم گفت خب بنویس که قهری ولی به خاطر روی گل خدای اون و جیمز هم که شده می نویسیم: نام: خدا، هیییع خدا!، Oh My God ! سن: ماشالا خوب مونده، اصن باور نمیکنی خدا سالشه، بزنم به تخته! تاریخ تولد: در دسترس نمی باشد. خصوصیات ظاهری: از بس توی مخمون شده که مرده، به نظرم مرده! اون بالای ابرا لم داده و هر از گاهی یه نیگاه میندازه پایین ببینه کی داره چیکار میکنه. خصوصیات اخلاقی: ساکت، گوشه گیر، بعضی وقتا زیادی مهربون، بعضی وقتا خیلی بی خیال. کم و کیف رابطه: داغون! چند وقتی هست با هم قهریم. البته من به روی خودم نمیارم که هر از گاهی به یادشم، اونم به روی خودش نمیاره که هر از گاهی هوامو داره. رابطمون به شدت تحت تاثیر شایعاتیه که در موردش درست شده، به هر حال یه تصویر مخدوش رو به این راحتی ها نمیشه روتوش کرد! ارتباط ها: خدای خیلی هاست! اختصاصی نیست، مشترکه. حتی خودم با جفت گوشهای خودم شنیدم که اینایی که قبولش ندارن هم بعضی وقتا میگن OMG! هیچ پسر خالگی و نسبتی هم با هیچ خدای دیگه ای نداره. اهداف، علایق، عقاید: میگه خوب ما رو میخواد ولی بعضی وقتا یه کارایی میکنه که هدف اولیه اش متضاده! علاقه زیادی به امتحان کردن داره، یه زمانی برام پاس کردن امتحاناش مهم بود ولی خب خیلی وقته بی خیال درس و امتحان شدم! بعضی عقایدش جالبه، قشنگه ولی بعضی عقایدش زیادی گنده است بعد انتظار داره که این موجودات دو پا هم این عقاید رو داشته باشن! کاش حداقل یه ذره آپدیتشون میکرد، والا! ازش ممنونم بعضی وقتا، ولی شما چیزی بهش نگین! به مقدار خیلی زیاد هم از بی خیالیش عصبانیم، بخصوص که اجازه میده به اسمش بعضی ها هر بلایی که میخوان سر بقیه بیارن و هیچکس هم عین خیالش نباشه! فعلا که همینیه که هست! شما هم سعی نکنین وساطت کنین؛ با اجازه! |
|
+ نوشته شده در
2010/7/8ساعت 11:47 توسط سارا |
|
|
دقیقا تابستان سال 1379 بود، یعنی ده سال پیش و شایدم روزی مثل همین روزهای گرم تیر ماه بود. زمانی که اینترنت توی ایران نوپا بود و کسانی که کمی از کامپیوتر سر در می آوردن و از مزایای موجودی به نام مودم آگاه بودن، بیشتر از اینکه وقتشون رو توی وبسایت هایی بگذرونن که برای دیدنشون ماهیانه چیزی حدود 20 تا 50 هزار تومان از نوع دایل آپ هزینه می کردن، توی شبکه هایی داخلی تلف! می کردن، شبکه هایی که BBS نام داشتند و برای اتصال به آنها کافی بود شماره تلفنش رو داشته باشه از یک خط تا بی نهایت و در نهایت وصل میشدی به شبکه ای مجازی و داخلی، پر از امکانات تفریحی مجازی و پر از آدم های مجازی که خیلی هاشون بعدا واقعی میشدن. مثل همین آقای عزیز و محترمی که لینک اول پیوندهای وبلاگ من رو به خودش اختصاص داده و الان حضورش توی زندگیم از واقعی هم واقعی تره! Anyway، توی اون شبکه ها محیط های بحث و موضوعات مختلف توی انجمن هاش موجود بود. چه برای کل کل ، چه برای تبادل اطلاعات، چه برای اظهار نظر و چه تمرین نوشتن! توی اون تاریخی که اول پست عرض کردم، زنگ انشا داشیتم و یادم نمیره که یک بار در مورد تصور خودمون از ده سال بعد یعنی سال 1389 نوشتیم... و چقدر زود این ده سال بعد رسید و چقدر زمان و اتفاقات و تکنولوژی از تصورات من 17 ساله، سریع تر حرکت کردند. نمیگم چیزهایی که متصور شدم اتفاق نیفتادند، چرا ولی خیلی سریع تر از ده سال... شاید بعضی دو سال طول کشید، بعضی 5 سال... ولی خیلی کمتر از 10 سال. و توی اون تصورات تین ایجیری خودم، من همچنان مجردم بودم! حالا لیدی بانو مورگانای خاموش ما، از یک بازی وبلاگی نوشته... که آینده چند تا(گفتن 5 تا!! عمرا :دی) از دوستانی که وبلاگ دارن رو برای 5 سال بعد پیش بینی کنیم و بعد هم آینده خودمون رو پیش بینی کنیم! با کمال میل یکی از دعوت نامه های سفیدش رو برداشتم، فقط امیدوارم 5 سال جواب دقیق تری از ده سال باشه! Black&Purple:( الان دیدم فیلتر شده، حالا نمیدونم از بس پست نزده فیلتر شده یا چون درباره انواع موسیقی ممنوعه و شیطانی! نوشته .) ۵ سال دیگه ایشون اولین استاد دانشگاهی هستن که به اسم کنفرانس و ارائه مقاله، با گروه موسیقی متال خودشون دور دنیا تور و کنسرت برگزار می کنن و البته فراموش نمی کنن که خانواده عزیزشون رو هم با خودشون ببرن! جیغ: آیا همچنان جیغ میکشه؟ بله! آیا همچنان به هر بهونه ای از تدی قول میگیره؟ بله! آیا هنوز شبها که به آسمون نگاه میکنه هزار تا زنگوله نورانی میبینه که بهش میخندن؟ اونهم بله. آیا هنوز باید شهریور امتحان بده؟ پسر بهار: مدیر عامل یکی از موفق ترین شرکت های کامپیوتری توی رشت که به شدت منشی ها و کارمندهای مونث شرکت رقابت می کنند تا مخش رو بزنن! ولی از اونجایی که خیلی بوقی تشریف داره، میشینه برای اینها تعریف میکنه که چقدر هر روز مزاحم تلفنی داره و چقدر این دخترها بیکارن و مطمئنه که یکی از همکلاسی های دوران دانشگاهه که داره سر به سرش میذاره و حتی یک بار هم که شده دقت نمیکنه چقدر این داستانهاش باعث افزایش آمار خودکشی و اعتیاد کارمندانش شده! فراری: تا وقتی فوق تخصص مهندسی آدم شناسیش رو نگرفته، قصد ازدواج نداره. وبلاگش که سهله، اسمشم فیلتر شده تا باعث تشویش اذهان عمومی نشه. چند باری به اسم مستعار آرمینا سعی کرده مطالبش رو چاپ کنه ولی هیچ انتشاراتی پیدا نشده که جسارت چاپ حرفهاش رو داشته باشه ولی اگه فکر کردین با این حرفها سرخورده و دلسرد شده، زکی! تازه عزمش از قبلم بیشتر جزم شده و شدید اللحن تر از قبل به نوشتن ادامه میده! تک درخت: به شخصه دیگه وبلاگش رو نمیخونم چون هر آپش دو روز خوندنش طول میکشه، دو ماه درک مطلبش! زوزه های شبانه: عروسیشه! باور نمیکنین، از عروس خانم بپرسین. تازه می خواستن یک سال زودتر بهم بپیوندن ولی یک مشکل خیلی بزرگ داشتن. این زوج خوشبخت سر اینکه طرح کدومشون روی کارت عروسی باید چاپ بشه با هم به تفاهم نمی رسیدن و هر چقدرم آقای داماد زوزه کشید و پنجول و دندون نشون عروس خانم داد فایده نداشت و در نهایت تسلیم صراط مستقیم زن ذلیلی شد. گاهی به شوخی زنش رو تانکس هم صدا میکنه! تلخ و شیرین ها: برای بار هزارم از دوستان وبلاگی و اینترنتیش خداحافظی میکنه تا بهشون یادآوری کنه که چقدر دوستش دارن و براشون عزیزه، همونطوری که توی مدرسه محبوبیت داره و هوای بچه ها رو خیلی بیشتر از کادر دفتر و همکاراش داره. آرامش داره چون داره کاری رو انجام میده که دوست داره. فقط امیدوارم ما رو فراموش نکرده باشه هرج و مرج درسیناپسها: همچنان حرف از رفتن میزنه ولی دلِ دل کندن نداره! همچنان مینویسه، شاید دیر به دیر مثل الان ولی می نویسه و با دیدن لینکهایی که از خیلی هاشون مدت هاست بیخبر مونده، دلش میگیره و غرق نوستالژی و خاطرات سالهای آخر دهه هشتاد میشه!
پ.ن. بچه هایی که لینکشون اینجا اومده و هنوز در مورد این سوژه ننوشتن از طرف من دعوت. خوشحال میشم نوشته هاشون رو بخونم.
|
|
+ نوشته شده در
2010/6/30ساعت 13:41 توسط سارا |
|
|
جایی زندگی می کنیم که به علت وجود انواع جایی زندگی می کنیم که با سوء استفاده از اعتقاداتت، ترو به بی اعتقادی مطلق سوق میدن؛ جایی که برای بستن دهانت، به خدایان و پیامبران و امامانشون متوسل میشن، جایی که اگه تحریفی هم توی دینت نبود، با تفسیر و تغییر خودشون ازش تصویر تازه ای تحویل میدن. جایی زندگی می کنیم که قبض جریمه نه به جرم سرعت بالا که به جرم جوانی و زیبایی صادر میشه، در حالی که مراکز فحشای آن نه تنها برای همه شناخته شده ان، که با امنیت کامل و بدون نگرانی از قبض جریمه که نه، حتی تذکر به تجارت خودش زیر چراغ ها و تابلو های شهر ادامه میده. جایی زندگی می کنیم که مثل همه جاهای دیگه روی دروغ اداره میشه، با یک تفاوت خیلی کوچیک، اکثر اون جاهای دیگه دروغ میگن ولی نمیگن دروغ میگن و سعی میکنن رفاه و آسایش مردم حفظ بشه ولی جایی که ما زندگی می کنیم دروغ میگن و تکذیب نمی کنن که دروغ میگن و سعی می کنن رفاه و آسایش مردم سلب بشه. جایی زندگی می کنیم که یک شخصی که برای کاری داوطلب شده بود یک اشتباهی کرد و از یکی دیگه که در حال انجام اون کار بود و می ترسید داوطلب یک وقت صندلی ریاستش رو بگیره خواست که حرفاش رو با عدد و رقم ثابت کنه، از اون موقع دومی به آمار و نمودار خیلی علاقه مند شد و فهمید میشه به جای عمل، با رقم به اجرای امور بپردازه! و بالاخره جایی زندگی می کنیم که خدا نمایندگیش رو توی کهکشان ها بر عهده گرفته.... پ.ن.۱. خیلی خسته ام، بیشتر از همه سالهای عمرم احساس خفقان و خستگی می کنم. پ.ن.۲. سر سوگندی که خوردم ایستاده ام، فراموش نکرده ام. پ.ن.۳. چقدر زود یک سال گذشت! |
|
+ نوشته شده در
2010/6/13ساعت 11:45 توسط سارا |
|
|
آقایاون نوامیس، آسوده بخوابید که ما بیداریم. نه اینکه یک وقتی فکر کنید تا حالا در خواب بودیم و حالا از خواب پریدیم و شیفت نگهبانیم رو با شما عوض کردیم؛ نه، به هیچ وجه. ما تا حالا بیدار بودیم، چهار چشمی مزاحمین شما رو می پاییدیم، البته که نگاه به نامحرم تیری است از ناحیه شیطان ولی چون هدف ما از اول امر به معروف و نهی از منکر این مزاحمین بود اشکالی نداره و ما این گناه را با قلبی دردمند به جان خریدیم تا شما آسوده باشید؛حتی خود شیطان هم کم آورده بود که ما چطوری به این مزاحمین نگاه میکردیم ولی می خواستیم ببینیم شما آقایان نوامیس چقدر عرضه دارید که جلوی مزاحمین خودتون را بگیرید. الهی درد و بلاتون بخوره توی سر مزاحمین که انقدر شما مظلوم واقع شدید... هر بار که خواستید برید بیرون از خونه هزار تا سلام و صلوات و دعا و ورد می خوندید که یک وقت خدای نکرده گیر یکی از این مزاحمین بی چشم و رو نیفتید، که خدای نکرده یکیشون سر کوچه نایستاده باشه تا یک متلک درشت بار شما و خواهر مادر شما کنه، که خدای نکرده یکی از این مزاحمین پست فطرت دنبالتون راه نیفته با انواع شعر و آواز و پیس پیس و سوت سوت، که خدای نکرده توی یکی از کوچه خیابونا که به لطف شهرداری عزیزمون و برای اصلاح الگوی مصرف شبها چراغاش روشن نمیشه، یک ماشین از این مزاحمین، در کمین شما آقای ناموس عزیز که مثل گل پاکی، ننشسته باشه. البته ما خودمان یکی دو باری جلوی این نوامیس رو گرفتیم ولی بعد گفتیم یک مدتی ولشان کنیم به امان خدا ببینیم متنبه شده اند یا نه؛ خدای نکرده تصور نکنید به اوضاع سیاسی اجتماعی مملکت طی سال گذشته یا گرمای این خرداد بر میگرده ولی ما همینطوری که دنبال سر نخ های بد اندازی نرم بودیم، یکهو سر از کوچه و خیابان در آوردیم و دیدیم که ای دل غافل، همه سر نخ ها به این مزاحمین سازمان دهی شده توسط سیا و موصاد و اون صادق صبا، اون عنصر خود فروخته و کانال فارسی یک میرسه که ما خودمان برای درک اهداف پلیدش هر شب ویکتوریارش را دیدیم و البته شما درک می کنید که محبور بودیم و تنها هدفمان خدمت بود و بس! پس شما آسوده بخوابید، ما برای این سر نخ های مزاحم چشم چران که آسایش این مملکت را بهم زده اند و آمار طلاق و خودکشی جامعه را زیاد کردند تله گذاشتیم به چه گندگی و به صورت کاملا نا محسوس آنها را شناسایی کردیم، و یک دفعه ای حال آنها را گرفتیم و وسیله ترویج فسادشان را قفل زدیم و رویش مشخص کردیم که چه کارها که با آن نمیشده و چطور آقایون نوامیس را تویش تور میزدند و بعد هم بردیم تا مزاحمین با این کفشهای تلق تلق کنانشان حالا حالا ها به دنبالشان بدوند و فعلا کاری به شما و من و اخبار مملکت نداشته باشند. پس تا فرصت هست آسوده بخوابید که ما بیدریم، چه جورم!
تصویر نا محسوس از یکی از مزاحمین بالقوه نوامیس و عامل مزاحمت یکی از مزاحمین بالفعل! پ.ن.۱ البته برادران فقط قصد دارند جلوی زلزله خانمانسوز تهران رو بگیرند و گرنه با مزاحمین که پدرکشتگی ندارند. پ.ن.۲ اگر سحر نیاد، من میرم دنبالش... از صبر کردن خسته شدم! پ.ن.۳ نظرات تنها پس از عبور از کانال آرشاد تائید خواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
2010/5/30ساعت 11:28 توسط سارا |
|
|
۱. این پست کاملا به سریال محبوبم، Lost اختصاص داره. اگر هنوز سریال روندید و قصد دیدنش را دارید و یا هنوز سیزن ۶ رو تموم نکردید و احساس کردید چیزی رو اسپویل کردم، هیچ مسئولیتی ندارم؛ خلاصه گفته باشم. ۲. ادامه مطلب اختصاصا به سیزن ۶ و پایانش مربوط میشه؛ گفتم اینم گفته باشم! ۳. عین این مطلب توی یادداشت های فیس بوکم هم هست... به نظرم هم جاش اینجا نبود ولی اینجا در کنار توئیتر تنها فضایی توی وبه که احساس میکنم بعد ها میتونم برار مرور خاطرات و احساساتم بهش رجوع کنم.
دقیقا یادم نیست ولی فکر میکنم سه سال پیش بود و یکی از اون شبهایی که بیحوصله بودم و تنها پای تی وی نشسته بودم و کانالهای ماهواره رو اینور و اونور می کردم و مدتی روی سریالی که MBC ACTION پخش میکرد توقف کردم. تبلیغش رو چند باری دیده بودم، با کلی آب و تاب میگفت the most extravagant سریال و من تنها چیزی که توی اون تیزر میدیدم، تکرار داستان قدیمی کشتی شکستگان و جنگشون با آدم های بدوی جزیره ای اسرار آمیز بود. اون لحظه دقایقی محو تماشای بازی فوق العاده جاش هالووی ﴿ ساویر﴾ و متیو فاکس ﴿ جک ﴾ مقابل همدیگه شدم، لحظه ای که ساویر به جک میگه کریسیتین شپرد رو توی یک بار توی سیدنی دیده بود... بازی این دو نفر طی همون چند دقیقه برای من کافی بود که احساس کنم این چیزی بیشتر از داستان همیشگی برای گفتن داره. از اونجایی که پخشش دیروقت بود، به جز چند قسمت پراکنده دیگه نتونستم سریال رو دنبال کنم تا اینکه شبکه Dubai One سیزن ۱ و ۲ رو پخش کرد،بازپخشش هم ساعتی بود که اگه اون موقع نمیشد ببینی، حتما بازپخشش قابل برنامه ریزی بود... و اینطوری شد که من رسما یک Lostaholic شدم. هر چی سریال پیشتر رفت، میل من برای اینکه کاراکترهای این سریال جزیره رو ترک کنن مرتب کمتر شد، شاید چون رفتن به معنی پایان بود، به معنی خداحافظی با کسانی که اونقدر خوب ساخته و پرداخته شده بودند که بخشی از زندگی ما رو شکل دادند. برای ما نامهایی مثل جک شپرد، کیت آستن، جان لاک، جیمز فورد، هوگو ریز، بنجامین لاینس، دزموند هیوم و ... بیشتر از کاراکترهای یک سریال فانتزی، ماوراالطبیعه هستند و مطمئنا تا مدت ها خواهند بود. شاید برچسب احساساتی بخورم ولی این آدمها و بقیه که اسمشون رو نیاوردم ﴿ نه به خاطر اینکه دوست داشتنی نبودند، نه ولی این چند شخصیتی که اسم بردم بیشترین تاثیر رو به نظرم داشتند﴾ بخشی از خانواده شدند با همه اخلاق خوب و بد، با همه نواقص اخلاقی که داشتند. تا حالا نشده وقتی یک نفر از بس یک بند دروغ گفته به دوست لاست بازتون بگین، نیگاش کن، طرف خود بنجامین لاینسه! این بن نیست که دروغگوئه، این دروغگوها هستند که شبیه بن به نظر میان. به نظرم لاست پیش از هر چیزی دیگه ای، بر اساس شخصیت پردازی فوق العاده قوی ساخته شده... چه سیزن ۱ که ما توی فلش بک ها از گذشته هر کدوم آگاه شدیم و همون موقع هم فهمیدیم که این Lost خیلی بیشتر از مفهوم گم شدن فیزیکی داره و این آدمها هر کدوم توی زندگی خودشون اونقدر تباه شده بودند که باید تجربه بی نظیری رو پشت سر می گذاشتند تا آدم های بهتری بشن...بعضی ها یک سیزن طول کشید و بعضی ها تا آخرین اپیزود سیزن شش. .. و اما سیزن شش...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
2010/5/26ساعت 3:6 توسط سارا |
|
|
توی دفتر یکی یکی وارد میشن، هر کدوم چند شاخه گل، سبد گل، دسته گل، با یکی دو تا بسته دستشونه، یکی از یکی قشنگ تر... بعضی هاشون همونجا روی میز می مونن، بعضی هاشون به خونه نو میرسن، بعضی هاشون خوردنی هستن و بین همه تقسیم میشن و بعضی هاشون... نگاهی کرد به شاخه گل رز ساده ای که دورش کیسه شفاف بود و روبان قرمز کوچکی روش بود؛ گوشه لبش رو کمی کج کرد و با ترشرویی کرد:" این چیه آخه؟ حتی وقت نذاشته یه ذره تزئینش کنه! اصلا از این دسته گلها خوشم نمیاد ایشش...!" خیلی ازم بزرگتر، باسابقه تره... بازرسم هست ولی توی چشماش نگاه کردم و گفتم: " به نظرم ارزشش کمتر از بقیه نیست، شاید وقت نداشته بخواد تزئینش کنه، کلاسش دیر میشده... مهم اینه که به یادتون بوده!" شانه اش رو بالا انداخت و دستاش رو از هم باز کرد و گفت: " آره ولی من نگرفتنش رو ترجیح میدم..." دیگه ادامه ندادم ولی به تک تک گلهایی که روی میز رو پر کرده بودند، نگاه کردم. همه زیبا بودند، بعضی به لطف زر ورق و تزئینات دیگه بیشتر خودنمایی میکردند و برخی تک و تنها اونجا بودند و مورد بی مهری قرار می گرفتند... غافل از اینکه مهم وقتی نیست که برای اون همه تزئین صرف شده... مهم نیست که تک شاخه باشه یا صد شاخه... مهم نیست رز هلندی گرون قیمت باشه یا یک شاخه گل نرگس! مهم اینه که از طرف کسی اهدا شده که اون روز وقتی میخواست بیاد کلاس، سر راهش از تو هم یاد کرده... بقیه اش بستگی به سلیقه خودش، گلفروش و وقت هر دو داشته اما پیام گل در همه حال یکی بوده: Happy Teacher's Day
|
|
+ نوشته شده در
2010/5/3ساعت 22:13 توسط سارا |
|
|
دیشب داشتم فیلم V for Vendetta رو برای چندمین بار می دیدم؛ به دلیل نسبتی که با فیلم ماتریکس و تم ۱۹۸۴ گونه این فیلم و کلی توی فکر رفتم و مسائل گوناگونی به ذهنم رسیدن که بعضی هاشون تکراری بودن و بعضی هاشون زیاد تکراری نبودن. یکیشون که خیلی منو به خودش مشغول کرد ، مسئله حقیقت و ارزش اون بین آدما بود. داشتم فکر میکردم اگه واقعا روزی به ما بگن تموم زندگیتون یه دروغ خیلی بزرگ بوده، اگه مسائلی که به عنوان حقیقت بهشون باور داشتین، کاملا غیر واقعی و تخیلی بوده باشه، اون وقت چیکار میکنیم؟ جواب ساده اش اینه که، چند روز دپسرده میشیم، احساس خشم و سردرگمی بهمون دست میده و بعد میریم دنبال حقیقت زندگیمون تا ببینیم اون چی بوده! ولی این گزینه ای نیست که جمع انتخاب کنه چون معنیش یه زندگی جدید، شغل جدید، خانواده جدید، هویت جدید و در واقع یه ریسک خیلی بزرگه که واقعا جربزه میخواد. چون اکثر چیزهایی که برامون دوست داشتنی و مهم هستن رو از دست خواهیم داد. به نظر من کمتر کسی این کار رو میکنه... بخصوص که توی همین ایران خودمون آدمهای باری به هر جهت کم نداریم، آدمهایی که برای کمترین تغییری توی زندگی حاضر به ریسک کردن نیستن چون از نتیجه اش هراس دارن. آدمهایی که ترجیح میدن به حقیقت انگ دروغ و بزرگنمایی و افترا بزنن تا زندگی دروغین فعلی خودشون رو حفظ کنن، حتی اگه ته دلشون بدونن که چیزی درست نیست. درست مثل سایفر شخصیت توی فیلم ماتریکس... حقیقت رو میدونه ولی زندگی غیر واقعی... جایی که میتونه طعم غذایی خوشمزه رو حس کنه، هر چند که حقیقت نداره رو ترجیح میده! ولی خودمونیم! چقدر باشکوهه صحنه آخر فیلم V for Vendetta... مردمی که یکدست لباس پوشیدن و حتی ارتش هم نمیتونه جلوی این مردن بی سلاح مقاومت کنه و همه انفجار ساختمون پارلمان لندن رو تماشا میکنن... به قول V: این مردم بیشتر از یک ساختمان قدیمی، به امید احتیاج دارن!
پ.ن.۱. سر صحنه فوق الذکر یاد آهنگ های "سر اومد زمستون" خودمون و "Uprising" گروه Muse افتادم!:دی پ.ن.۲. همچنان تاکید میکنم این یک پست سیاسی - اجتماعی نیست!! :دی پ.ن.۳. به کامنت های پست قبلی پاسخ داده شد! خب که چی؟ :دی |
|
+ نوشته شده در
2010/4/25ساعت 11:18 توسط سارا |
|
|
کلاس بیسیک ۱ که آسون ترین کتابه و من نباید برای تدریس معمولا خیلی به
خودم فشار بیارم، جدیدا برام از کلاسهای دیگه خیلی سخت تر شده، بطوری که
وقتی کلاس تموم میشه احساس میکنم توی این فاصله سر دو سه تا کلاس بودم. دیروز جلسه چهارمش گذشت... نمیدونم از کجاش بگم؟ از ۲۴ تا زبان آموزی که توی یه کلاس کوچیک زور چپون شدن و تا کنار میز من میشینن؟ از تنها تخته گچی موسسه که باعث میشه به حالت خفگی بیفتم بعضی وقتا و گاهی باعث میشه صدام از حنجره ام خارج نشه؟ از بچه های بی ادبش بگم که فرقی نمیکنه ۳۰ ساله باشه یا ۱۳ ساله... همونطور که تلفظ thirteen و thirty اگه بهش دقت نشه خیلی شبیه به همه، رفتار اینا هم با هم هیچ فرقی نداره! یا از پرستو و مهسای نابینا بگم؟
آره! دو تا شاگرد نابینا توی این کلاس دارم... حدود ۱۴ ساله هستن. با
کتابهای بریلشون میان سر کلاس میشینن... وقتی تمرینی به کلاس میدم صدای تق
تق قلمشون روی کاغد بلند میشه... وقتی ازشون سوالی میپرسم معمولا اگه
خوندنی باشه برای همه سخت میشه... وقتی از کلاس میخوام صفحه خاصی رو باز
کنن، معمولا خیلی زمان میبره تا اونا هم بتونم صفحه مورد نظر رو پیدا کنن
و منم نمیتونم خیلی براشون صبر کنم... چون ۲۲ نفر دیگه اونجا هستن که از
کوچکترین فرصتی برای بهم زدن کلاس استفاده میکنن... کلاسی که چسبیده به
دفتر مدیریته! دو تا خواهر خیلی گل و مهربون توی این کلاس هستن که دانشجوئن...پشت سر مهسا و پرستو میشینن... مهسا هوای مهسا رو داره، بدری هوای پرستو... خیلی کمک های خوبی هستن... واقعا ازشون ممنونم. دو تا خواهر دوقلو هم سر این کلاس هستن... کپیِ کپی! اگه روسری هاشون رو عوض کنن امکان نداره
بفهمم کدوم به کدومه! البته اون جلسه ای احساس کردم روی صورت یکیشون یه
خال هست...یادم نیست کدوم بود فقط امیدوارم لکه خودکار نبوده باشه... ۱۷ جلسه دیگه باید سر این کلاس برم.. هر چی کلاسهای دیگه از نظر تعداد و رفتار زبان آموزا خوبه... این کلاس داره جبران میکنه. یکی بیاد منو نجات بده!! :shout:
پ.ن. ۱ بعله!کانون زبان، برای بچه های نابینا کلاس جداگانه تشکیل نمیده! میدونم صد برابر من، برای این دو تا سخته ولی بازم نمیتونم تحسینشون نکنم که با این همه سختی...میان..درسشون رو میخونم و باور کنین از نصف کلاس خیلی هم بهتر دارن پیشرفت میکنن! پ.ن.۲ به کامنتها توی همون کامنتدونی پست قبلی پاسخ داده شد. |
|
+ نوشته شده در
2010/4/18ساعت 12:1 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سیناپس چیست؟! فضایی که پیام عصبی از یک سلول عصبی به سلول دیگه منتقل میشه. نخیر! نمیخوام بهتون درس زیست شناسی بدم. فقط اینکه در محل سیناپس های ما گاهی اتصالی پیش میاد، پیامها خوب نمی رسه و کلا" سیستم هنگ میکنه! نتیجه اش میشه نوشته های گهر باری که در این وبلاگ خواهید خوند.
|
|
RSS
|