
تا حالا فکر کردی وقتی به بزرگترین آرزوهات رسیدی بعدش چیکار میکنی؟ وقتی اون نوکِ نوکِ قله ایستادی، وقتی که به راه پر از سنگلاخ و فراز و نشیب پشت سرت نگاه میکنی و با یه لبخند همه خستگیا رو در میکنی...
من الان اون نوکِ نوک قله ام، من نه... ما! خیلی وقت بود که دیگه من
وجود نداشت ولی همون نیم منی هم که بود که الان فقطِ فقط شده ما...
برام هنوز عجیبه وقتی از ما حرف میزنن... خونه ما، زندگی ما... یه دنیای ناشناخته در حال کشف زیبا... دنیای ما...
گاهی فکر میکنم زمان رو گذاشتن روی دور تند، تابستون رو که نفهمیدم چطوری گذشت، یکماه گذشته رو هم نفهمیدم، به همین سرعت سه هفته گذشت... سه هفته رویایی... سه هفته از وقتی که پایان همه دوندگی ها بود و شروع یه راه جدید.... وقتی که آرزوها رنگ واقعیت گرفت... وقتی که آرزوهای جدیدی شکل گرفتن...
آرزو میکنم همیشه همه چیز همینطور بمونه...
نه!
آرزو میکنم همیشه مثل همه این سالها، مثل همه این ماه ها و مثل همه این
روزها... لحظه به لحظه همه چیز از خوب به سمت بهتر و پر از غافلگیری های
ریز و درشتباشه...
پ.ن. عنوان این پست واسه خیلی ها آشناست... کلیپش رو میتونید توی لینک زیر ببینید:
لیریکس رو هم توی ادامه مطلب میذارم...
اومدم، بعد از حدود یک ماه! نه اینکه نخوام آپ کنم ولی خب حرفی هم برای گفتن نبوده، همه چیو نمیشه توی وبلاگ گفت و واقعا به این مطلب اعتقاد دارم. این آپ نکردن هم باعث یه عذاب وجدانی شده بود؛ بیشتر به خاطر حس مسئولیت نه فقط نسبت به وبلاگ، بیشتر نسبت به خواننده های وبلاگ. اونایی که چه خصوصی و چه عمومی گفتن چرا اینجا آپ نمیشه.
این بار واسه اونا آپ میکنم، اونایی که از اول بودن، اونایی که یهو پیداشون شد، اونایی که تازگیا اومدن، اونایی که با معرفت بودن، اونایی که بی معرفت بودن، اونایی که رفاقت رو با مهربونیاشون تموم کردن، اونایی که بهم نشون دادن رفاقت سن و سال نمیشناسه.
واسه اونایی مینویسم که اول فقط یه آیدی روشن توی مسنجر بودن، یه شناسه ارزشی توی یه سایت خز و خیل، یه موجود ناشناخته، یه دوست کشف نشده؛ واسه اونایی که قرار بود توی دنیای مجازی من بمونن ولی نموندن، اونایی که از پشت صفر و یک پریدن توی دنیای واقعی!
نمیخوام دونه دونه اسم ببرم؛ هر کی این وبلاگ رو میخونه یا نمیخونه ولی با من آشناست میتونه این پست رو متعلق به خودش بدونه.
باید اینو زودتر مینوشتم، زمان تولدم، به خاطر اون همه محبتی که منو غافلگیر کرد و به گریه انداخت و واقعا نمیدونستم چطوری باید جواب بدم که حق مطلب رو ادا کرده باشم.
ولی بازم عقیده دارم که دیر نیست...
چیزی به دو سالگی تدی نمونده، دو سالی که به نظر من عمری بوده که زمان نه چندان کمی از اون کنار شماها گذشت با یه دنیا خاطره که باعث میشه خیلی خیلی این دو سال طولانی تر به نظر برسه. قرار نبود اینطوری بشه ولی چه میشه کرد که اگه بخوان دیوانه ترین، خز ترین، ارزشی ترین، بوقی ترین، رو اعصاب ترین، دوست داشتنی ترین و بهترین بچه های نت رو جدا کنن، حتما در کلیه موارد مدال طلا رو میگیرین.![]()
به خاطر همه لحظاتی که خندیدیم، گریه کردیم، دعوا کردیم، رول زدیم، بچه شدیم، بزرگ شدیم، حرص خوردیم، کنار هم ایستادیم، از هم دور شدیم؛ به خاطر همه خاطراتی که برام رقم زدین، روزایی که هرگز فراموش نمیکنم، میتینگهای عمومی و خصوصی مون؛ به خاطر بخشی از جمع شدن، به خاطر همه بچه بازیهایی که هیچوقت کسی قرار نیست ازشون درس بگیره، به خاطر سایتی که ما رو دور هم جمع کرد و از هم دور کرد، به خاطر فرندشیپ که کار دست همه ما داد!
به خاطر همه اینا ممنونم دیوونه های دوست داشتنی! ![]()
ویرایش: خیلی بوقین، چرا به نهنگهای گرسنه خیلی خشمگین غذا نمیدین؟ ![]()
پ.ن.۱. آپ بعدی متفاوت خواهد بود، با ما باشید!![]()
پ.ن.۲. دیوونه هایی که از بلاگفا کوچ کردن لطف کنند و لینک جدیدشون رو برام بذارن تا آدرس جدید رو سیو کنم! پیشاپیش تنک یو!! ![]()
بعضیا توی هر کاری دا و طلب میشن،
بعضیا هم توی هر کاری دا ف طلب!!
با تشکر از برادر عزیزم که قراره آتش نشان داف طلب بشه! ![]()
پ.ن.۱ کپی رایتش واسه خودمه ها! ![]()
پ.ن.۲. محض ابراز وجود بید!
توی هفته دو سه مرتبه ای از مترو استفاده میکنم، معمولا فقط یه فاصله ۳-۴ ایستگاه رو طی میکنم و اونم ساعت حدود هشت شبه و نسبتا خلوت. اما وقتی طی روز و ساعت شلوغی مجبوری فاصله طولانی تری رو از زیرزمین طی کنی، غیر از ازدحام، غیر از بوی عرق، غیر از مردمی که هم برای سوار شدن عجله دارن و هم برای پیاده شدن ،نکته ای که بیشتر از همه توی چشم میاد فروشندگانی اند که از این قطار به اون قطار سرگردون هستند. البت از حال واگنهای دیگه خبری ندارم چون همیشه توی یکی از اون واگنهایی هستم که روشون با رنگ زرد زده "Women Onlyٌ"، جایی که از دستمال کاغذی فال حافظ دار گرفته تا لوازم آرایش و انواع پوشاک و غیره رو میشه در فاصله بین دو ایستگاه خرید.
پریروز وقتی از قطار پیاده شدم، عزمم رو جزم کرده بود که یه داستانک یا یه گزارش کوتاه از این ماجرا بنویسم، توی ذهنم کلی پرورشش دادم و به ابتدا و انتهاش فکر کردم اما امروز بطور کاملا اتفاقی و نمیدونم واقعا از کجا رسیدم به این وبلاگ:
جایی که اول فکر کردم فقط یک عنوانه برای بررسی یه مسئله اجتماعی ولی با خوندن وبلاگش، غیر از زبان ساده و شرح اتفاقات جالبش، من رو با زندگی این دختر تحصیلکرده که برای در آوردن خرج زندگی و تحصیلش این آبرومندانه ترین راهش بوده و از پایگاه اینترنت ایستگاه متروی هفت تیر وبلاگش رو به روز میکنه آشنا کرد و از نوشتن اون آپ هم منصرف شدم.
وبلاگش اثر عمیقی روی من گذاشت، به شما هم خوندنش رو توصیه میکنم.
پ.ن. آی نت، آی نت رنگ آبیت پیدا نیست! اصلا وقت نت اومدن نیست، وقتشم باشه، انرژیش نیست.
It's time we settled down