تبليغاتX
هرج و مرج در سیناپس ها

اهدای خون...اهدای زندگی...عملی بس پسندیده و نیک که اسمشو بیاری همه دورت به به و چه چه می کنن و احتمالا" در مورد کیک و ساندیس بعدش هم یه شوخی باهات می کنن...یه نامه هم میاد دم در خونه و نشون میده ایشالا پاکی و از ایدز و هپاتیت خبری نیست...بسیار عالی...آفرین... بخصوص اگه O منفی باشی که شاهکار کردی...گروهی که دهنده عمومیه و تنها از گروه خونی خودش میتونه خون دریافت کنه... یعنی اند نامردی!

اهدای عضو...اهدای شاید چندین زندگی...اند از خود گذشتگی. واقعا" از خود گذشتگی؟ از خود گذشتگی واسه کی؟از خود گذشتگی بدن بی جونی که تنها توسط دستگاه دارن ارگانهاشو حفظ می کنن یا اون چشمان گریون با نگاه هایی امیدواری که به معجزه اعتفاد دارن و نمیخوان واقعیت رو قبول کنن.

میتونی تو هم یه اهدا کننده باشی... کافیه بری اسمت رو ثبت کنی تا یه کارت عضویت و یه نامه تشکر واست بیاد...که بعد از صد و بیست سال اگه روزی مرگ مغزی شدی، اگه هنوز اعضای بدنت رو سالم حفظ کردی ولی دیگه تویی وجود نداری که بهشون حیات بدی، توی سینه یکی دیگه قلبت بزنه، کلیه ات خون یکی دیگه رو تصفیه کنه، شش هات بتونه لذت نفس کشیدن رو به یکی اهدا کنه و...

اما مگه اطرافیات زیر بار میرن؟ اونا ترو کامل میخوان.. درست مثل لحظه تولد...حتی در لحظه مرگ! کافیه همون نامه کذایی به دستت برسه، طوری نگاه می کنن که انگار سند مرگت رو واست فرستادن...انگار قراره تو همین حالا مرگ مغزی بشی و خلاص! قلبشون میشکنه و بغض می کنن... نکته اینجاست:

برو هر چهار ماه خون بده... تشویق میشی بیا و ببین! این همه خون بدن در روز میسازه، گاهی هم یه مقدارش برسه به کسی که احتیاج داره... مثل بخشیدن از ثروتی که متعلق به خودته و نیازی بهش نداری. توهین نشه! اهدای خون پاک با نرخ بالای بیماریهای خونی در کشور عمل خیلی پسندیده و قابل ستایشه، اما...

اهدای عضو...بزرگترین بخششی که فرد میتونه انجام بده... یک بار ممکنه اتفاق بیفته که بازم رضایت خانواده شرطه... به این آمار دقت کنین:

میانگین اهدای عضو از افراد دچار مرگ مغزی در دنیا ۲۰ در هر میلیون نفر است

این یعنی فاجعه! یعنی اضافه شدن به آمار مرگ و میر کسانی که به شدت نیازمند عضو حیات بخش هستند... نمیگم تصمیم راحتیه! هیچوقت از نزدیک خونواده افرادی که مرگ مغزی شدن رو ندیدم که بدونم چه حالی دارن اما میتونم تصور کنم چقدر سخت میتونه باشه که ببینی قفسه سینه عزیزت هنوز بالا و پایین میره ( و تو نمی پذیری که به زور دستگاه این اتفاق میفته) و بخواد به دست انسان متوقف بشه...اما شاید اون کودک رنجوری که یه روز دیگه توی بخش دیدی و دلت به حالش سوخت، به زودی سالم و سرحال باشهُ توی لبخند و شور زندگی اون شاهد تولد دوباره عزیز از دست رفته ات باشی...درست مثل ققنوس!

پ.ن. من نه اونقدر خون دارم و نه جسارت اینکه خونواده ام رو توی عمل انجام شده قرار بدم، گفتم که فکر نکنین دارم ریا میکنم! فقط اینکه گاهی سیناپس هام میفتن روی فاز اهدا...درست مثل امشب!

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 22:17  توسط سارا  | 


درود!

ما به این نقطه اومدیم تا گاهی خزعبلاتی که به ذهنمون میاد رو بنویسیم. قدیما روی سر بلاگ اسکای خراب بودیم که خدا وبلاگمون رو رحمت کنه! بلاگ اسپات هم یه وبلاگ داشتیم که از بس توش نوشتم، آدرسش یادم رفته.یه مدت توی ۳۶۰ مشغول بودیم که دیدیم خیلی خزه و ترجیح دادیم بیایم یه جای با کلاس!

اینطوری شد که در خدمت شما هستیم الان! دلیل هم نمیشه چون پست اولمه بخوام از خودم و گذشته و حال و آینده ام بگم!  اگه موقعیتش پیش بیاد، طی تراوشات مغزم ممکنه یه چیزایی رو لو بدم که با توجه به شناختی که از خودم دارم، از الان قولش رو بهتون میدم!

در مورد اسم وبلاگ که Chaotik هست، مد نظر ما Chaotic بود، به معنی پر هرج و مرج که یه بنده خدایی زودتر از ما ثبتش کرده و اینطوری c تبدیل به k شد!

علت عنوان پستم هم، ورود خودمه دیگه، تبریک هم داره!

فعلا" درگیر درست کردن تم هستم، میام مینویسم....به زودی زود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 15:50  توسط سارا  |