تبليغاتX
هرج و مرج در سیناپس ها

نمی تونم بگم بهترین رمانی بود که تا حالا خوندم چون اونقدر رمان خوب خوندم که دادن لقب "بهترین" به یکیشون منصفانه نیست، ولی این رمان شاید با همه ی رمان هایی که خوندم فرق داشت، از جنس دیگه ای بود، دغدغه ی دیگه ای داشت.

 

بادبادک باز بیشتر از اونی که فکرشو می کردم ملموس و دوست داشتنی بود، توصیفاتی اونقدر زیبا و کامل داشت که ترو همراه با بادبادک هایی که آسمون کابل رو تسخیر کردن به اوج ببره، روی محله وزیر اکبر خان پرواز کنه، سری به درخت انار روی تپه که سالهاست میوه نمیده، بزنه که روش اسم سلاطین کابل حک شده، و حسن رو بهت نشون بده که پاک و معصوم تا ابد به امیر تکرار میکنه "جانم هزار بار فدایت"...

 

داستان به نوعی تاریخ افغانستان در سه دهه اخیره، با همه اتفاقات سیاسی، تعصبات قومی ، مذهبی، تغییرات و بدبختیهایی که این مردم از سر گذروندند، مردمی که به زبان ما صحبت می کنند، به الفبای ما می نویسند، غزلیات حافظ از بر می کنند و شاهنامه می خونند. در عین حال، سیاست حاشیه ی داستان اصلیست. داستانی که از دوستی میگه و از وفاداری، از خیانت میگه و از عذاب وجدان و از جبران مافات و در نهایت هوس اینکه تو هم بادبادکی درست کنی و اونو به دست باد بسپاری و پروازش رو تماشا کنی.

 

دیدم نسبت به مردم افغان عوض شده، هر چند همیشه می گفتم در حق این هم زبونایی که به کشور ما چه قانونی و چه غیر قانونی پناه آوردن بد کردیم ولی خودم هم مثل خیلیا همیشه اون دیدگاه نژادپرستانه ی حق به جانب رو داشتم و شایدم هنوزم دارم و به خودم میگم که ندارم ولی بهر حال می دونم که دیگه بی تفاوت از کنارشون رد نمیشم، میدونم که وقتی یکیشون رو ببینم از خودم می پرسم اصلیتش کجایی بوده... مثل امیر از قوم برتر پشتونه یا مثل حسن یک هزاره ایه که همیشه بهشون ظلم شده...

 

بهر حال اگه حوصله خوندن یک رمان نسبتا" واقع گرایانه با فراز و نشیب زیبا که وقتی شروعش کردی دیگه به این راحتیا نمیتونی بذاریش زمین رو داری، من بادبادک باز رو پیشنهاد می کنم، کتاب من ترجمه ی نشر نیلوفره و واقعا" هم این ترجمه عالی و بی نقص بود، اونقدر که گاهی به باعث میشد آدم فکر کنه این کتاب از اول به زبان فارسی نوشته شده...

 

پ.ن. اگه از اون آدمای تنبلی هستی که سال به سال لای کتاب رو باز نمی کنن، دیدن فیلمش هم خالی از لطف نیست، هر چند که بعضی قسمتها هالیوودی شده و در کل مثل هر اقتباسی به پای اصلش نمیرسه.

 

پ.ن.۲ دیدن این لینک هم خالی از لطف نیست، می تونید پیغامی برای دوستی بنویسید و این پیغام رو به دست بادبادکهای رنگارنگ بسپارید... Be Good Again

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 14:50  توسط سارا  | 


اگه یه روز دیدی  ملت کار و کاسبی رو ول کردن و بی توجه به مشتری، دستاشون رو زیر چونه زدن؛

اگه دیدی ملت وسط خیابون ایستادن و سرها رو زاویه دار رو به بالا گرفتن و به یه نقطه زل زدن؛

اگه دیدی یهو از وسط خیابون صدای داد و فریاد میاد ولی  هیچ اثری از درگیری فیزیکی نیست؛

اگه دیدی جلوی دکه روزنامه فروشی، مثل پخش جنس کوپنی ملت صف بستن؛

 اگه دیدی توی ساعت اوج ترافیک، خیابونا به طرز مشکوکی خلوته؛

یا بر عکس،

اگه دیدی توی ساعات خلوت روز، ترافیک سنگینه و ملت به طرز عجیبی عجله دارن؛

اصلا" نگران نباش!

من بهت میگم علتش چیه...

علتش اینه که تو کلا"در مورد فوتبال داخلی توی باغ نیستی!

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 14:59  توسط سارا  | 


- دیر شد، دیر شد، دیــــــــــــــــــــــــــــــر شد!

ترافیـــــــــــــــــــــــــک، بـــــــــــــــوق، کلاژ، ترمز!

- برو اینجا پارک کن!

- الو سهیل جون! ما الان میرسیم!  حسام اومده؟ نمیاد؟ بازار سیاه بفروش!  

- محمد حال کن ببین از کجا آوردمتون!  شـــــــــــــــــــهرزاد!

وسط صندلیها... یک عدد حفره در ابعاد نهنگ! *

صندلی بازی به مدت ۵ دقیقه... نتیجه: همگی به خوبی و خوشی کنار هم میشینیم!

بابک ریاحی پور و همراهان وارد می شوند... و ملت کف و سوتشان به هوا{بلند می شود}!

بعد از آهنگ اول:

بابک: به به! خیلی ممنونم!

ملت:  

بعد از آهنگهایی که یکیش به نام نیمه تاریک من مقداری به ما جو داد...

یک تماشاگر نما: بابک دوست داریم...

یک عده ملت جو گرفته: بابک دوست داریم...

-

- از این همه جو صمیمی حاکم بر کنسرت لذت می بریم!

طی آنتراکت ۱۰ دقیقه ای

- آب معدنی؟ آب خنک؟ ایول... اونجا واتر کولره!

- اهم... میگما شهرزاد... اون آقاهه ویسکوزیته آب رو زیادی جدی گرفته! **

-

بیست دقیقه بعد یا به عبارتی پایان آنتراکت!

جابجا می شویم تا دید خانمهای محترم بهتر شود!  امان از فراموشی... همیشه نوبت ما که میشه، آب دریا می خشکه!

من و شهرزاد:

دوباره جابجا می شویم، صد رحمت به view ی سابق!

ملت طی آهنگ تک خال به حرکات موزون یواش می پردازند.

- اینا دیگه کین؟!

یک آهنگ به نسبت بهتر...

بابک: خب اینهم آهنگی بود در سبک سنگین و فلزی!

و چندین آهنگ دیگر با اسمهایی خفن، نورپزداری، vocals به زبان سانسکریت و پایان!

حالا شام، شام!

ساندویچ های وارفته، سیب زمینی با سس فراوون، سرویس بهداشتی ابر مدرن!، غرق( قرق؟! ) بوفالو تا پاسی از شب!

- من امروز تولدمه،من دولت تعیین می کنم، من فتوا میدم، همینی که من میگم!

- به ساعت من از 12 گذشته! تولدت تموم شد رضا!

شات پایانی: کادوی تولد توی کیف منه!

* شش تا بلیت با شماره های پشت سر هم داشتیم، دو تاش یه سمت بود، بعد یه سری پله بود و بقیه اش آنسوی پله ها!

** آقایی بسیار جوات که واتر کولر رو اشغال کرده بود و تنها مصرفش استفاده از آب به عنوان ژل بود!

*** ( توی متن بیخودی دنبالش نگرد)... بابک bassist خوبیه ولی کنسرتش بهتر از این می تونست باشه!

**** ( ایضا")... توی این قحطی موسیقی زنده، ما به همینا هم راضی هستیم، شکر!

پ.ن. دلم کنسرت 127 خواست، با همه دیوونه بازیهاشون، با همه شکلکاشون!

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 22:18  توسط سارا  | 


یکی بود، یکی نبود!

یه دختر کوچولویی بود که نمی خواست تنها باشه، دختر کوچولویی که آرزو داشت مثل بقیه دوستاش توی خونه شون یه همبازی داشته باشه.

یه روزی بود از اون روزای بهاری، نه مثل الانا چون اون وقتا جنگ بود و موشک بارون! اردیبهشتی بود توی سال ۶۷ و دختر کوچولویی که منتظر بود، منتظر یه اتفاق!

یه روز اومد که مامان بزرگ و دائیش  اومدن خونشون و مامانش رفت!

باباشم زیاد نمیدید، اونم انگار خیلی کار داشت! خیلی بیشتر از همیشه...

به دختر کوچولوی ما زیادم بد نمیگذشت، بچه های دائی هم سن و سال خودش بودن و تا وقتی که میتونستن دور هم بازی می کردن.

 هنوزم اون دختر که دیگه حالا بزرگ شده طعم بستنی قیفی که بابا بزرگ توی همچین شبی خریده بود رو یادشه!  

راستی چرا دیگه از اون بستنی ها پیدا نمیشه؟ از اونایی که تنها نکته بهداشتیشون یه تیکه پلاستیک بود که عین کلاه سر بستنی کرده بودن!

بگذریم... فردای اون بستنی خوردنا بود که مامانش برگشت! اما مامانش تنها نبود... یه پسر کوچولوی واقعا" کاکل زری توی بغلش بود، خوشگل ترین پسری که میتونست پاشو به این دنیا بذاره!

 پسر کوچولویی که چن روزی طول کشید تا اسم دار بشه!

پسر کوچولویی که شد همه ی دنیای دختر کوچولو!

و دختر کوچولوی قصه ی ما دیگه تنها نبود!

****

تقدیم به کسری، کسی که هر سال بیشتر از یه برادر، شد دوست خوب سارا!

بیستمین سالروز تولدت مبارک عزیزم!

 

پ.ن.  جا داره تولد اون یکی داداش مهربونم، رضای عزیز رو هم تبریک بگم آخه فکر نکنم تا پنج شنبه که تولد اونه دیگه وقت آپ کردن داشته باشم، پس پیشاپیش تولدت مبارک باشه رضا جون!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 16:45  توسط سارا  | 


این دفه تصمیم گرفتم اینجا رو با عکسهایی از مناظر بکر و فوق العاده جزیره قشم آپ کنم... واقعا" حیف همچین نقاط زیبایی که توی کشورمون داریم و قدرت جذب توریست بالایی داره ولی هیچ تبلیغی براش انجام نمیشه... مثلا" دره ستاره ها هیچ چیزی کم از گراند کانیون نداره که هیچ، به نظرم خیلی هم باشکوه تره! ولی وقتی دلسوزی نباشه، وقتی کسی اهمیت نده...قشم و همه زیباییهاش هر روز بیشتر به سمت انحطاط و فراموشی میرن.

 متاسفم توی سفری که خودم سال 79 داشتم تنها جایی که موفق شدم ببینم "جنگل حرا" بود که در زیبایی و سحر اون هیچ شکی نیست ولی توی این پست از این جنگل خبری نیست، شایدم چون نمیخواستم از عکسهای غریبه ها استفاده کنم.این عکسها حاصل سفریه که پدرم چند وقت پیش به این جزیره داشتند؛ امیدوارم لذت ببرین...

ساحل ریگو در امتداد جاده ساحلی در جنوب جزیره (از سواحل صخره ای قشم)

 

دلفین های جزیره هنگام که بخشی از جزیره قشم محسوب میشه

این جزیره محلیه که شما میتونین با کمی خوش شانسی دلفین های دوست داشتنی رو از نزدیک ببینین... پدرم وقتی به اونجا رفته بود، اصطلاحی که براشون به کار برد خیلی جالب بود..."نمیدونی چه موجودات نازنینی هستن!" 

 

دره چاهکوه

دره ای که بر اساس سالها فرسایش بوجود اومده و مناظر بی نظیر و بدیعی ایجاد کرده. این دره پر از حفره ها یا چاه هاییه  که محل جمع شدن آب باران و منبعی برای آشامیدن اهالی بومی بوده.

 

 

دره ستاره ها

عجب اسمی داره! عجب جائیه!... اونم مثل چاهکوه حاصل فرسایشه... اهالی محلی عقیده دارن که اونجا رو اجنه تسخیر کردن... اهل علم میگن که سر و صداها به خاطر پیچیدن باد بین ستون هاست... انتخاب با خودتونه!

 

 

اینجا که فتوبلاگ نیست بچه! فعلا" همینا رو داشته باشین.. ما هم از نزدیک ندیدیم ولی به قول معروف "وصف العیش، نصف العیش!" 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 22:20  توسط سارا  |