تبليغاتX
هرج و مرج در سیناپس ها

من اعتراف می کنم که مبتلا به دیوانگی هستم ولی چطوری این تشخیص رو دادم الان بهتون میگم؛ یه قطره  ای توی چشام ریختن که دقیقا" نفهمیدم به چه درد میخوره ولی باعث شده با عینک نتونم فاصله ی نزدیک رو ببینم، بدون عینکم سخته! اما حالا با این وضعیت ( یعنی حالتی که تقریبا" دماغم رو به مانیتور چسبوندم) اومدم دارم تایپ می کنم و هر از گاهی به نوشته هایی که جلو چشمم دارن بندری میزنن نگاه میندارم ببینم غلط تایپی نداشته باشه.

 

اما باور کنید باید مینوشتم! اول بذارین از شکل گیری ایده اش بگم، الان مشغول خوندن 1984 جرج ارول هستم، آروم آروم میخونم که قشنگ هضمش کنم (کلا" دارم عادتی به نام کرم کتابی رو ترک میکنم و از صبح تا شب یه بند سر یه کتاب نمیشینم دیگه) ولی خب این کتاب فکر آدمو مشغول می کنه و دیشب هم قبل از خواب غرق در تفکرات بودم و بعد نمی دونم این تفکرات از کجا رسید به اینجا که اگه من ایرانی نبودم، زندگیم چه شکلی بود . جاتون خالی همه جا دور زدم  و این مسئله باعث شد بیخوابی به سرم بزنه. خودم رو یه دختر 25 ساله توی بعضی نقاط جهان به عنوان نمونه در نظر گرفتم و تصور کردم زندگیم اونجا چه شکلی بود، نتیجه ی سیر و سیاحت بنده رو میتونید اینجا مشاهده کنید:

 

آمریکا:  توی یکی از اون خونه های خوشگل ویلایی حومه های شهر که یه حیاط پشتی و استخر دارن بزرگ میشم، توی دبیرستان اولین شکست عشقیم رو تجربه می کنم، یه مدت می زنم توی خط انگل اجتماع شدن و به تخریب اموال عمومی مشغول میشم، بعد میرم کالج اونجا آدم میشم و برای اینکه وبال گردن mummy و daddy  نباشم یه شغل نیمه وقت توی یه رستوارن واسه خودم دست و پا میکنم، دوباره عاشق میشم و روز فارغ التحصیلی پسره  یهو جلوم زانو میزنه و ازم خواستگاری میکنه، منم میگم بله ولی شش ماه بعدش از هم جدا میشیم چون طرف یه عوضی خیانتکاره و با بهترین دوستم رو هم ریخته!

 

آمریکای جنوبی: به سن 25 سالگی نمی رسم، همون نوجوانی توی یکی از درگیریهای خیابونی با شلیک یه گلوله از پا در میام!

 

چین: از یه زندگی ماشینی لذت می برم. توی یکی از کارگاه های نفرت انگیز شرکت آدیداس مشغول کارم و با حقوق بخور نمیر، خرج خودم رو در میارم. ازدواج کرده ام و چون اولین بچه ام دختر بوده اونو سپرده ا م به آنجلینا جولی بزرگش کنه و امیدواریم روزی پسردار بشیم.

 

آفریقا: بچگی بی نظیری داشتم، چهره ام شهره ی خاص و عام بود؛ از اون لاغر مردنیهایی که استخوناشون زده بیرون و دور لب و لوچه شون مگس لونه کرده و برای به دست آوردن یه ذره از مهر و محبت سازمان ملل و سازمان های بشر دوستانه همیشه سپاسگزارن و مورد توجه خبرنگاران و افراد مشهوری که بریا ژستهای سیاسیشون با لبخندهایی نفرت انگیز ما رو در آغوش میگیرن. الانم بدون اینکه بدونم ایدز چیه مبتلا به این مرض هستم و خبر ندارم تا قبل از سن سی سالگی دار فانی رو وداع میگویم!

 

هند: صدای خیلی خوبی دارم که درست کپی بقیه ی دخترای هموطنمه. وضع مالیمون خوب نیست و یه پسر خوش تیپ از طبقه ی اعیان عاشق من شده و مرتب میریم توی دشت و صحرا از پشت درختا دالی بازی میکنیم و آوازهای عاشقانه میخونیم. اما دفه ی آخری یکی از نوکرای باباش آمارمون رو لو داده و به زودی جنگ جهانی سوم شروع میشه، البته عاشق دلخسته ی من از اون بزن بهادراشه و با یه حرکت سر، شش نفرو ناک اوت میکنه اما به دلم افتاده آخرش یکی از پشت بهش خنجر میزنه.

 

افغانستان: من توی سن 17 سالگی مردم یعنی به دست طالبان کشته شدم چون یه بار که بر حسب اتفاق پامو از خونه گذاشتم بیرون و با دیدن دنیای خارج از خونه ذوقزده شده بودم، از خوشحالی طبق معمول ولوم صدام از حد مجاز اسلامی بالاتر رفت و خونم حلال شد!

 

نتایج این پست:

 

1.خدا رو شکر توی ایران زندگی میکنم!

2. تنها در صورت زندگی در امریکا یا چین زنده میمونم، به جز ایران البته که طرح های امنیت اجتماعی و اقتصادیش و غیره اش حافظ جان و مال منه!

3. 1984 با این مالیخولیای من خز شد! ولی باور کنید شروع این چرت و پرتا همه اش زیر سر کتاب بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 16:18  توسط سارا  | 


چند شب پیش این برنامه ی مثلث شیشه ای میزبان یه حاج آقایی بود که به چشم برادری نسبت به بقیه ی همقطارانش هم خوش تیپ تر بود هم خوش صحبت تر! این حاج آقا که از قضا رئیس سازمان ملی جوانان هم هست خیلی صحبتهای جالبی می فرمودند. البته حیف بحثشون به منطق این سازمان در مورد سن ازدواج جوانان نرسید که از نظر اونها دختر زیر 20 سال و پسر هم زیر 22-23 سال باید ازدواج کنه تا اسلام در خطر نیفته. حالا بنده که مو به مو صحبتهای رشید پور رو با حاج آقا علی اکبری حفظ نکردم، اما خدا رو شکر سایت شبکه ی پنج متن مصاحبه ها رو واسه مرور ما میذاره!

 

صحبت های حاجی خیلی دلنشین بود؛ اونقدر که من پشیمون شدم چرا جوونای مملت دارن عزب میگردن و اصلا" به فکر ازدواج نیستن. وقتی دارن به زوجین چــــــــــــهــــــــــــــــــــار مـــــــــــــــــیــــــــــــــــلــــــــــــــیــــــــــــون تومان! وام ازدواج میدن؛ وقتی اکثریت قریب به اتفاق خونواده ها اونقدر در رفاه هستن که بتونن جوونا رو واسه شروع زندگی راه بندازن؛ وقتی نرخ اشتغال نسبت به بیکاری الحمدالله داره سیر تصاعدی سیر میکنه، ای جوان بی نزاکت! چرا نمیری زن بگیری؟ آی دختر دم بخت! تا کی بهونه میاری که میخوام ادامه تحصیل بدم و صف خواستگارا رو که دارن درو از پاشنه در میارن معطل میکنی؟ یه بله ی ناقابل گفتن دیگه این همه ناز کردن نداره که!

 

و اما بهونه ای که جوونا میارن؛ اونم قیمت مسکن و اجاره بها! عزیز من، چقدر شما سخت میگیری؛ مگه قدیما چیکار می کردن؟ همه از پدر و مادر تا نبیره و ندیده توی یه خونه دور هم به خوبی و خوشی زندگی می کردن. تازه الان که جمعیت خونواده ها نسبت به اون موقع کمتره و خدا رو شکر که تو هم خونه ی بابات یه اتاق مستقل دو متر در متر معمولا" داری! به راحتی میتونی سنت های پسندیده رو زنده کنی و دست خانوم بچه ها! رو بگیری ببری توی اتاقت و فعلا" دینت رو از گزند شیطان و وسوسه هاش حفظ کنی؛ بعدا" هم خدا بزرگه و ایشالا بالاخره به قوطی کبریت مستقلی به اسم خونه یه جا پیدا میشه که از پس اجاره اش بر بیای! دیدی کاری نداره؟

 

چیه حالا بغ کردی؟ سربازی نرفتی؟ بدون کارت پایان خدمت جایی استخدامت نمی کنن؟ چی؟ اصلا" آدم حسابت نمی کنن؟ بابا شما خیلی توقعاتتون بالاست، فعلا" حل بحران ازدواج از همه چی مهم تره؛ بستر سازیش هم که وظیفه ی کسی نیست، خود بخود به امید خدا حل میشه!

 

چی شد؟ کجا داری میری حالا؟ آهان خوشم اومد... میبینم که به فکر افزایش نرخ ازدواج جامعه و حرکت به سوی تاهل داری میری!

 

پ.ن. به شدت دچار خود سانسوری مزمن شدم؛ نوشته های قبلیم که به دنیا نیومده از بین رفتن، این یکی رو به سختی حفظ کردم؛ سه روزه نوشتن و مرتب تغییرش دادم. امروز تصمیم گرفتم هر چی شد رو بفرستم دیگه!  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 19:7  توسط سارا  | 


چند وقتیه نوشتنم نمیاد؛ سوژه موجود بودا...نویسنده حسش نمیومد! الانم راحت دارم یه شعر رو کپی می کنم؛ خیلی لذت بردیم ازش، امیدوارم شما هم حوصله کنید و تا انتها بخونید (گول هیکلش رو نخورین! )

شعر: محکمه ی الهی

شاعر: خلیل جوادی

یه شب که من حسابی خسته بودم      همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد     یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده        محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن        ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه        به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه  چـرا این همــه لج می کنیـد         راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد            بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد          بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد             نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ  گفتــم          نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ  گفتـــم

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم         حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد           نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد       از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد

یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟        این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن         خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین

از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد       بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد

از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي         از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي

 

گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست

                                                     پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست

 

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن       مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن       اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

  یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت        حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

 

  چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه

                                                  آهان می خواد یواشکی جیم بشــه

 

  دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا      یواش یواش شـد از جماعت جـــدا

  بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت    یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت

قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن             یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

  فوری در آورد واسه شون چک کشید      گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد

  دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده              دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده

  اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه          تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه

  قراول حضــرت حــق دمش گــــرم           بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

  گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش         کشون کشون برد و یه جایـی بستش

  رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن       تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن

حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد         داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد

  خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی       یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی

  ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن             بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن

  یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده           تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده

  نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه          کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟

  بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه             ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه

  یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی           بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی

  تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی        چقد ولا الضّــــا لّینـو  مـی کشیـــدی

  این همه که روضه و نوحــه خونـدی        یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟

  خیال می کردی ما حواسمــون نیس      نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟

  هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن       می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن

خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه           بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه

  کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف      تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف

  قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه            جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه

  از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن          کشون کشون همـه رو پیش آوردن

 گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن              بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟

 مأ موره گف میگم بهت مــن الان            مفسد فی الارض کــه میگن همین هان

 گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن           بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن

 بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها          کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا

 بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن            زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن

 روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن          خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن

 اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن           بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن

 همیشـــه در حــال نظاره بــــودن           شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟

  خیام اومد یه بطری ام تــو دستش        رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش

 حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم         گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم

 خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن           بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

 بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی           این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی

 نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو         نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو

 نـــه مال این نــــه مال اونـو برده             فقط عـــرق خــــریده  رفتـــه خورده

 آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم            اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

 یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن          نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

  حضرت اسرافیل از اونــــور  اومد            رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد

دیــــدم دارن تخت روون میــــارن           فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن

مونده بودم کــه این کیـــه خدایا           تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا

فِک می کنید داخل اون تخ کی بود       الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد          همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالی  بود اون دیگه      بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه

خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا           یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو           بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو

از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی        مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی

باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه         گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟

آخه  ادیسون کــه مسلمون نبود       ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر              نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر

یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده              با سیم میماش شب رو به صُب رسونده

حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید             خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد            یــــــه کم  به این حاجی نیگا نیگا کـرد

از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ               [ سفیه ]   شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود       خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید           بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد

شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود              خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

 حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه             و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود        اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود

اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟            در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه           دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه

درسـتـــه  گفتـه ام عبـادت کنیــد     نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده       دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده

من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم        اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد        نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنیـا هیچـکی  بـی چـراغ  نبوده        یا اگـرم بـوده ،  تــــو بــاغ نبــوده

خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت       دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت

طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته     اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه

یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه      چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه

اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم     دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

 

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست

                                                وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست

 

اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست      متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست

خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه     مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس       صــــداش  با این گوشـا شنیدنی نیس

شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد        اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد

 

همینجوری می خواس بلن شه نم نم   

                                                 گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم

 

وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم      داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم

 

پ.ن. تبریک میگم اگه به انتها رسیدی!

 

پ.ن.۲.  دوس داشتم بعضی جاهاشو بولد کنم، حرفیه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 19:20  توسط سارا  |