تبليغاتX
هرج و مرج در سیناپس ها

شاید جزء معدود دفعاتی باشه که ترجمه ای برای خودم انجام دادم و انقدر لذت برده باشم، بدون فشار و محدودیت زمانی، داستان کوتاهی رو ترجمه کردم و از سطر به سطر، کلمه به کلمه ی این کار لذت بردم که البته این لذت رو مدیون قدرت نویسندگی صاحب اثر هستم.

رضای عزیز چند وقت پیش در وبلاگش داستانی کوتاه از داستایوسکی قرار داده بود با عنوان "The Dream of a Ridiculous Man" که همون موقع نخوندم ولی وقتی محمد خلاصه اش رو برام گفت و بعد یک انیمیشن کوتاه بر اساس همین داستان دیدم، تصمیمم رو گرفتم! شروع به ترجمه اش کردم با این هدف که در بلاگم بذارم و همه بتونن بخونن. می تونم بگم بعضی قسمت ها از بس واقعی بود نفسم بند اومده بود و تنها اون بخش رو چندین بار می خوندم و بیشتر در مفاهیمش غرق می شدم.

این ترجمه الان آماده است و از اینجا می تونید دانلودش کنید: رویای مرد مضحک

یازده صفحه بیشتر نیست و شاید یک ساعت وقت هم نگیره؛ دوست دارم بخونید و نظرتون رو بهم بگین، نه در
 مورد ترجمه ها! :دی در مورد خود داستان!  
من دیدگاه خودم رو توی ادامه ی مطلب میذارم تا اگه مایل نیستید، قبل از خوندن داستان یک وقت قصه اش
 رو اسپویل نکنم.  
ضمنا" جا داره از مسعود هم تشکر کنم، به خاطر راهنمائیهاش و به خاطر وقتی که گذاشت.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 12:27  توسط سارا  | 


دوست دارم بنویسم بدون اینکه هی جمله ها رو مرور کنم، هی ویرایش کنم، هی پاک کنم و از اول بنویسم اما چند وقته وضعیتم همینطوریه. توی این تقاطع های سیناپسی خیلی اتفاقات افتاده و میفته که قلم که چه عرض کنم، این کلیدهای کیبورد نتونستند ثبتش کنند یا بهتر بگم، خودم نتونستم بنویسم. نوشته هایی که هنوز متولد نشده، نابود شدند... حالا همچین شاهکاری هم نبودند، چیزی مثل بقیه ی نوشته های اینجا... ولی یا قادر به بیانشون نبودم یا اگر هم چیزی نوشتم در ویرایش به کل حذف شد! البته اگه اسم این حرکت رو بشه ویرایش گذاشت!

همین الان هم دارم همینکارو می کنم... نمی دونم چی میخوام بگم...

که منم بی خیال بشم... که منم مثل بیشتر آدما اهمیت ندم... آخه بقیه چرا باید اهمیت بدم... این مسئله ی منه و خودم هم باید باید حلش کنم... اونایی که از اول اهمیت میدادند، هنوزم اهمیت میدن ولی در نهایت خودمم... شاید دارم اشتباه می کنم... می دونم که دارم اشتباه می کنم ولی چجوری بگم که اگه قرار بود کار دیگه ای انجام بدم پس برای چی چهار سال از عمرم رو تلف کردم؟

و طنز تلخ قضیه همینجاست که هم چنان احساس می کنم وقتم داره تلف میشه و همه اش به خاطر سخت گیری یا وسواس بیجای خودمه و هنوز هم با هر اتفاق کوچیکی امیدوار میشم تا اینکه میبینم باز هم چیزی به جز سراب نبوده و این چرخه تا کی ادامه پیدا میکنه.... نمیدونم.

دلم یه تغییر و تحول میخواد...... یه تغییر خیــــــــــــــــلـــــــــــی بزرگ!

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 12:23  توسط سارا  | 


تا همین چند دقیقه پیش اینجا پستی بود که چند ساعت هم دووم نیاورد؛ این ویرایش همون پسته.

توی این چند ساعت به شرایطی که باعث نوشتن اون جملات شد فکر کردم، سعی کردم ذهنم رو یک مقدار سازماندهی کنم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که دیگه در همچین شرایطی ننویسم که بعد بخوام پاکش کنم.

حالا درسته که این موقعیت شاید ایده آل من نباشه، اصلا" از ایده آل هم خیلی به دور باشه ولی من این قدرت رو دارم یعنی باید داشته باشم که اون موقعیت رو تغییر بدم.

من خسته نیستم!

۱۳۸۷/۴/۱۲ - ساعت ۲۱:۰۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 16:11  توسط سارا 


به به، عجب روزیه امروز! لذت بردیم از دولت الکترونیک و سیستم الکترونیک و بانکداری الکترونیک و خلاصه هر چیزی که واسه اینکه باکلاس بشه، یه الکترونیک چسبوندن تهش!

 

امروز برای یه کار بانکی از خونه خارج شدم ( ساعت 10) پیاده تا بانک اونم از نوع پارسیانش رفتم و بدین ترتیب نیم ساعت بعد من شماره گرفتم ( ساعت 10:30). خب این شعبه دو تا ساختمون کنار همه و اصولا" هر کس منجمله خودم دو تا شماره میگیره و چنین شد که در یک صف با صد و چهل نفر شخص منتظر و در صف دیگری با صد و ده نفر قرار گرفتم.

 

من هنوز منتظربوده و صف هیچ تغییری نکرده بود( ساعت 11). سیستم الکترونیک قطع شده و تنها بر تراکم مراجعین اضافه شده بود. از طرفی چند دقیقه ای میشد که دستگاه دیگه شماره نمیداد و قیافه ی مردم که کلید مربوطه رو فشار می دادند و بدون توجه، دستشون رو تنها جلوی شکاف گذاشته بودن تا یه تیکه کاغذ با شماره ای نجومی دستشون بیاد واقعا" دیدنی بود! یکی برای پاس کردن چکش اومده بود، یکی دیگه مرخصی ساعتی گرفته بود تا بیاد کارهای بانکیش رو انجام بده و بعضی هم باید از حساب پول برداشت می کردند؛ خب خیلی غلط بیجا کردن! کسی ه مملکت پیشرفته میخواد باید بدونه که هر لحظه ممکنه ارتباط با شبکه قطع بشه و حالا حالاها هم برطرف نشه. اگه فکر کردن که میتونن برن شعبه ی دیگه و اونجا کارشون رو انجام دادن باید بگم زهی خیال باطل! عزیز من، وقتی قطعه یعنی قطعه دیگه؛ این شعبه و اون شعبه نداره که!

 

هنوز سیستم وصل نشده و من برای خالی نبودن عریضه میرم تا هفت تیر یک مقدار window shopping کنم و برگردم! (ساعت 11:15) نزدیک بود این عمل علافانه منجر به خرید هم بشه که خدا رو شکر نشد!

 

بازگشت به بانک (ساعت 11:45).  از ظواهر امر پیداست که سیستم وصل شده و من هم با خوشحالی که تنها 40-50 نفر! جلوم هستن، می نشینم. هر از گاهی سیستم ریپ میزنه ولی بهر حال ساعت 12:30 فاتح از بانک بیرون میام! من خونه هستم! (ساعت 13:00)

 

فقط میخوایم بگیم که به روزیم، فقط میخوایم بگیم که از تکنولوژی روز دنیا استفاده می کنیم. سیستم خرید مجازی راه میندازیم، همه بانکها عضو شبکه ی شتاب هستن، دستگاه خودپرداز داریم به چه ماهی! اما فقط نقش دکور رو دارن! صفهای طولانی جلوی همین خودپردازها رو ببینین که نصف مواقع از سرویس خارج هستن؛ نمی دونم تا حالا خواستین از اینترنت خرید انجام بدین؟ یه مثال میزنم، همین پارس آنلاین عزیز دل انگیز ما چند وقته از طریق اینترنت میشه حسابت رو تمدید کنی اما دریغ از یک بار که تلاش ما موفقیت آمیز باشه!

به قول یکی میگقت ما همون سیستم سنتی رو خواستیم، هنوز فرهنگ استفاده از تکنولوژی رو نداریم!

 

پ.ن1. اینا رو نوشتم ولی وقت نشد پست کنم، خیلی جالب بود که پدرم خاطره ی پرداخت قبوض رو توی همین فاصله تعریف کرد. بعد از کلی معطلی توی بانک، وقتی نوبتش میشه مامور باجه میشه که باید از طریق تلفنبانک پرداخت کنی. حالا صدای خانم تلفنبانک: برای پرداخت قبوض به شعب سراسر کشور مراجعه کنید!

 

پ.ن2. همچنان به این مملکت عشق می ورزیم! 

 

پ.ن3. اگه از خزعبلات اینجا سرتون درد گرفته، برین به وبلاگ رضای عزیز! بسی از کشفش لذت بردیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 19:38  توسط سارا  | 


قبل از اینکه خودمون رو بشناسیم، آغوش گرمش رو شناخیتم

قبل از اینکه بدونم دنیا چه شکلیه، توی دنیایی درون اون بودیم

قبل از اینکه گوشمون به شنیدن انواع صداهای هنجار و ناهنجار عادت کنه، تنها صدای قلبش رو می شنیدیم

قبل از اینکه بدونیم عشق چیه، توی دریای بی پایان محبتش سیراب شدیم

قبل از اینکه بدونیم قدرشناسی چیه، معنی گذشت بدون چشمداشت رو یادمون داد

 من که شک دارم هنوزم قدرشناس باشیم!

دوست دارم توی آغوشی که میدونم همیشه برام بازه غرق بشم و ساعتها همونجا بونم و بوی خوبش رو حس کنم و بارها و بارها تکرار کنم:

"دوستت دارم مادر"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 12:20  توسط سارا  |