برای همه ی ما گاهی پیش میاد که دوست داریم فقط یک بار دیگه فرصت بودن با یک عزیز از دست رفته رو پیدا کنیم، فکر میکنیم اگه یه بار دیگه اونو ببینیم سعی می کنیم توی همون دیدار کوتاه، تموم اشتباهاتمون رو جبران کنیم، فکر می کنیم می تونیم هر جا کوتاهی کردیم،درستش کنیم؛ حداقل میتونیم ازش به خاطر همه اونجاهایی که باید حضور داشتیم ولی نبودیم معذرت بخوایم...
ولی واقعا" اگه همچین فرصتی بهمون داده میشد، ازش درست استفاده می کردیم؟ اگه فقط یک روز برای جبران گذشته وقت داشتی چیکار میکردی؟ اگه توی اون روز به اندازه ی تموم عمرت که سعی نکردی یه عزیزی رو بشناسی، در مورد خودش، زندگیش و مشکلاتش می فهمیدی عکس العملت چی بود؟ اون وقت واسه همه ی وقتایی که نادیده گرفتیش، میتونستی خودتو ببخشی؟
کتاب "برای یک روز دیگر" اثر "میچ البوم" رو خوندم... یه داستان خیلی ساده... داستان یه زندگی... با این تفاوت که توی نصف داستان یک شبحی وجود داره که خیلی هم حضورش شبح وار نیست... خیلی هم واقعیه... بعد از خوندنش شاید برای دقایقی فکر کنی... به مادرت... به زندگیت... به اشتباهاتی که کردی... به وقتایی که اون ازت حمایت کرده و تو نکردی... به وقتایی که می تونستی پیشش باشی و تنهاش گذاشتی...
شاید این داستان برای فقط لحظه ای.. دقیقه ای ... ما رو به فکر فرو ببره... در اینصورت فکر می کنم نویسنده احتمالا" به هدفش رسیده.
دستانش میله ی آهنی زنگ زده را گرفته بودند، نه خیلی محکم، آنقدر که به اندازه ی چند لحظه بتواند یکبار دیگر در تفکراتش غرق شود. چشمانش را محکم بست... باد روسری و طره ای از موهای سیاه و کم پشتش که از زیر آن بیرون آمده بود را به اهتزاز در آورده بود... از پشت پلکهای بسته اش، خاطرات یک ماه گذشته عبور می کردند...
پدر آن روزمیهمان داشت... پیرمرد را قبلا" یک مرتبه دیده بود؛ با داد و فریاد به در خانه آمده بود و طلبش را می خواست، پدر در اوج خماری التماس کرده بود... مهلت خواسته بود و او از پشت پنجره شاهد این صحنه بود و می دانست که هرگز قادر به پس دادن حتی نصف آن مبلغ نیست و حال آن پیرمرد آنجا بود و صمیمانه با پدر گپ میزد!
وقتی سینی چای را مقابل پیرمرد گرفت، به خاطر نگاه حریصانه و خنده ی کریهی که نثارش می کرد از خودش متنفر شد...
وقتی که "بله" را با بغضی فرو خورده و چشمان باد کرده بر زبان آورد، هیچ کس شادی نکرد، هلهله ی هیچ کس بلند شد... تنها پیرمرد دست به جیب کتش برد و پانصد هزار تومان سفته های پدر را پاره کرد و بسته ی کوچک سفید رنگی به دستش داد تا فراموش کند چه بر سر دخترش آورده است.
تا رهایی تنها اندک زمانی مانده بود... رهایی از پدری که نمی شنید در خانه ی بخت! چه بر سر دخترش می آورند... رهایی از شوهری که هر شب باید از دوستان و میهمانانش با بند بند وجود پذیرایی می کرد!!!
صدای بوق ممتد یک ماشین او را از خاطراتش جدا کرد... باد هم چنان با مهربانی می وزید و گونه اش را نوازش می کرد... می خواست برای آخرین بار در آغوشش بگیرد... هر دو دستش را از هم گشود و هم آغوش باد شد...
.
.
.
دستی روی فرمان ضرب گرفته بود، خاکستر سیگار از پنجره ی پراید به بیرون ریخته شد، مردی با بی حوصلگی بر سر زنش فریاد کشید، صدای آژیر آمبولانس از قلب ترافیکی که چندین کیلومتر ادامه داشت به گوش می رسید...
پسر جوانی در میان صدای بوق و آژیر با صدای بلند از راننده ی آمبولانس پرسید،« تصادف شده آقا؟ »
« یک نفر از روی پل خودشو پرت کرده!»
احمقانه رو به دختری که کنارش نشسته بود خندید و گفت،« حداقل از بالای برج پرت نکرده که ما اینهمه علاف نشیم! »
پلیس راهنمایی به سختی سعی می کرد ترافیک اتوبان را کنترل کند... دو سه اتومبیل درست زیر پل عابر بهم برخورد کرده بودند... در شانه ی خاکی پارچه ی سفید خونینی که یک کفش زنانه از آن بیرون بود، قرار داشت که اطرافش چندین سکه زیر نور آفتاب برق می زدند.
یک رهگذر به شخصی که کنارش ایستاده بود، گفت « میگن دختر فراری بوده! »
« بهتر... یه انگل اجتماع کمتر!»
و سکه ای را کنار جسد بیجان پرتاب کرد.
..........
پ.ن. این پست رو بعد از خوندن وبلاگ پر سیمرغ بسوزیم... نوشتم. دقیقا" چیزی که توی ذهنم اومده بود نشد ولی خب می ذارمش اینجا!
ویرایش: بلاگفا داره باز اذیت میکنه... یه قسمت از پستم توی صفحه نیومده بود.... درستش کردم الان!
- ببینم این درسته که ایگنورش کردی؟
- آره باو!
- واسه چی آخه؟ مگه چی شده بود؟
- محض امتحان اینکه ایگنور چه شکلیه! ![]()
- حالا چه شکلی بود؟
- هیچ... بی شکل و بی هیجان!
- پس چرا Undo نمی کنی؟
- به قول فلانی... ایگنور مدت دار نداریم! ![]()
پ.ن. 1 واقعا" ایگنور مدت دار نداریم؟
پ.ن. 2 واسه اینکه یکی ایگنور بشه حتما" لازم نیست بری توی منوی مسنجرت و به خودت دردسر بدی!
پ.ن. 3 در پ نون بعدی توجه شما رو به معنی لغوی ایگنور دعوت می کنم.
پ.ن. 4 ignore = نادیده گرفتن، چشم پوشی کردن، به رسمیت نشناختن...
پ.ن. 5 ایگنور حالت اول به حالت دوم شرف داره! حداقل تکلیف ایگنور کننده و ایگنور شونده معلومه.
پ.ن. 6 شما به خودتون نگیرین! ![]()
دروغ چرا... پیارسال که رفته بودیم بیشتر خوش گذشت... به چند دلیل :
۱. اکیپ باحال و شلوغی بودیم و پایه!!!
۲. بارون نیومد! ![]()
چشمتون روز بد نبینه! شده بود مثل کارتون پلنگ صورتی! این ابره از دم آبشار ما رو تا خود دماوند تعقیب کرد! یعنی دقیقا" موقع رد شدن از تنگه بارون شدید میشد، وقتی هم که رد میشدیم یه نموره آفتابی میزد تا خوشحال بشیم ولی دوباره وقتی که نباید، شروع می کرد به باریدن و کل زندگی ما خیس شد و من برای ساعتی مطمئن بودم گوشیم رو از دست دادم و تو این فکر بودم که چه مدلی بخرم که متاسفانه درست شد!![]()
اما با همه ی اینا خوش گذشت... بارونشم خاطره شد! ولی دفه ی بعد که بخوام برم قبلش حتما" به هواشناسی فیروز کوه هماهنگ می کنم! ![]()
اینهم تصاویری ثبت شده به دستان من، زنده باد coolpix که از باد و باران نیابید گزند! ![]()
دو تصویر از استخر مختلط واشی! :دی
تصویری از آبشار که در پایان استخر، ملت می رفتند و دوش می گرفتند:
یادگاری از محمد، مملی و دوستان زبل، زمانی که با پادشاه قاجار برای شکار به تنگه می آمدند:
یادگاری ملت با فرهنگ ایران روی کتیبه!
اینهم لطف گردشگرانی که گردشگری در محیط پاک را تجربه می کنند:
این عکس جرم سیاسی داره، باور کنین راست میگم!
اینهم نمایی از طبیعت زیبای منطقه:
هنوز نمی دونستیم چه بلایی قراره سرمون بیاد!:دی
حیف شد واقعا"! موقع برگشتن یک قسمتی از تنگه که به شدت تنگ بود دقیقا" استخر مختلط به معنای واقعی کلمه شده بود؛ حیف که به فکر نجات جون خودم بودم و نگران دوربینم، وگرنه از اون صحنه حتما" عکس می گرفتم! کی بود گفت روز قیامت هم اینجوریه؟ هر کی بود آی گل گفت... آی گل گفت! ![]()