تبليغاتX
هرج و مرج در سیناپس ها

آپ این دفعه ام یه کم نوستالژیکه! یعنی کلا" من خودم آدم نوستالژیکی هستم ولی خب یه چیزایی هستن که بیشتر تر نوستالژیکن، بخصوص خاطره های کودکیم، خاطره هایی که یه بخش اعظمش از برنامه هایی که اون روزا از تنها شبکه های موجود یعنی کانال یک و دو پخش میشد هستن؛ آپم هم در همین مورده، کارتونهای اون زمان.

 الان خیلی از فروم های ایرانی به این بحث اختصاص داده شدن، خیلی ها مثل خودم از عکس ها و آهنگ های اون برنامه ها یه آرشیو دارن و چقدر دیدن و شنیدنشون لذت بخشه.

کافیه توی یک جمعی باشیم و یک شخصی که سن و سالی هم ازش گذشته اسم سگ اقای پتی بون رو بیاره تا بحث از خاله زنک بازی و اقتصاد و سیاست به سمت بحث شیرین کارتون ها کشیده بشه؛ این مسئله رو بارها شاهد بودم که میگم، چه توی جمع دوستانم، چه توی جمع فامیل که همه سنی آدم توشون پیدا میشده.

 نمی دونم چه سحری توی کارتونای اون زمان بود که هنوز هم بعضی از اصطلاحاتش ورد زبونمونه، بعد از این همه سال... مثل کارتون گالیور، "گالیور نقشه رو رد کن بیاد" یا "من میدونم موفق نمیشیم"! اگه کسی رو ببینیم که موهاش کجکی روی صورت و چشمش اومده بهش میگیم "علی بابا"، یا به قول معاون کلانتر میگیم "خدا لعنتت کنه ماکسی"، یکی از بچه های سال بالایی دانشگاه بود که به خاطر سیبلیش به "زبل خان" معروف شده بود! "علامت مخصوص حاکم بزرگ" حالا نمیدونم به لطف تکرار های هزار باره اش توی روزای تعطیله یا قدرت خود میتی کمان که هنوزم توی یادها هست...  خیلی موارد زیاده... وقت استفاده اش که بشه یادمون میفته.  

یاد حاجی زنبور عسل بخیر که فقط تا قسمت یکی مونده به آخرش رو دیدم و نفهمیدم آخرش به مادرش رسید یا نه!

یاد چوبین هم بخیر، اینو دیگه یادمه به مامانش رسید، چه مامان خوشگلی هم داشت، اصن به مامانش نرفته بود (همر)... یاد سگ های مکانیکی و برونکا هم بخیر!

یاد سریال بنر بخیر که چقدر وقتی عمو جغد شاخدار مرد من گریه کردم!!!

یاد بلفی و لیلی بیت و ممول و پاشا و فلرتیشیا و کلا" همه ی آدم کوچولوهای اون موقع بخیر!

چقدر از آنت مغرور بدم میومد...پس ازش فاکتور میگیرم، یاد لوسین منت کش و دنی کوچولو بخیر!

یه کارتونی بود از این نود دقیقه ایها... بچه خرسهای قطبی... میشکا و موشکا، اورا، موی عاقل... چقدر عاشق این کارتون بودم... یادش بخیر!

واو، کارتون محبوب همه ی دوران، یونیکو... اسب تک شاخی که باید نابود میشد چون همه جا با خودش دوستی و محبت می برد... بازم مرسی رضا جان که اینقدر تا پشت شهرداری رفتی و اومدی تا برام گیرش بیاری!

و چندین و چند کارتون دیگه که الان ذهنم یاری نمی کنه...  

گاهی با خودم فکر میکنم بچه های الان هم می تونن 15 سال دیگه از کارتونای زمان بچگیشون به این شکل یاد کنن؟! از شاهکارهای پیکسار و والت دیزنی که سی دیش مثل نقل و نبات دست همه می چرخه و خودمم باهاشون زندگی میکنم فاکتور میگیرم! از صدا و سیما برنامه ی خاطره انگیزی پخش میشه واقعا"؟

 شاید یکی بگه که تو نباید با حس الانت در مورد برنامه های الان قضاوت کنی ولی جواب من اینه! اون موقع من بچه بودم درست! پس چرا مادر پدرم هم درست همین حس رو داشتن و دارن؟! چرا این همه افرادی که خیلی از من بزرگترن هنوز از اون دوران یاد میکنن؟

 یاد روزایی که قهرمان شخصیت های کارتونی هنوز هیولاهای وحشتناک و داستان های بی سر و ته نبودن، بخیر!

 اینم یه لینک پر از عکس و آهنگای خوب! به به

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:51  توسط سارا  | 


یه روزی... روز که نه... دقیقا" شب بود...

خب از اول!

یه شبی یه دختری از سینما که اومد خونه، وقتی با فکر کردن به یک سال گذشته اش احساس بیهودگی کرد، وقتی فکر کرد که هیچ چیزی براش جالب نیست... فکر کرد خیلی چیزا رو از دست داده... یه آرزو کرد، آرزوش رو توی دلش هم نگفت... با صدای بلند گفت، اونجوری که مامانش که داشت موهاشو نوازش میکرد شنید:

- فکر میکردم ۱۸ سالگی خیلی مهمه ولی اصلا" همچین حسی ندارم! آرزوم اینه که ۱۸ سالگیم به یاد موندنی بشه، توی تاریخ ثبت بشه!

شب دختره خوابید، به آرزوش فکر نمی کرد، به ۱۸ سالگیش فکر میکرد. صبح اولین کاری که کرد، طبق عادت روشن کردن تلویزیون بود و حالا چرا بین این همه کانال گذاشت شبکه ی خبر؟!

همونجا کنترل به دست جلوی تلویزیون ایستاد و به صفحه خیره شد! هواپیمای اول رو دید که خورد به یکی از برجهای سازمان تجارت جهانی.. .هواپیمای دوم رو هم دید!

آرزوش بر آورده شده بود!

از اون سال به بعد، هیچ کس بیستم شهریور یا همون یازده سپتامبر رو فراموش نکرد!

پ.ن. ۱من عذاب وجدان دارم!

پ.ن. ۲به من چه اصلا"! حالا چیش به من رسید؟

پ.ن. ۳ یک عدد فایده داشت! به این راحتی کسی دیگه یادش نمیره

پ.ن. ۴ یک عده با شنیدن جایزه بیست میلیون دلاری وسوسه شده بودن منو تحویل بوش بدن!

پ.ن. ۵ امسال موقع فوت کردن شمعا قول میدم از همتون یاد کنم!

پ.ن. ۶ یک ربع قرن گذشت!

پ.ن. ۷ اولین پستی که پی نوشتش از خودش بیشتر شد، فکر کنم البته!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 0:10  توسط سارا  | 


امروز یک ایمیلی به دستم رسید از رستوران آندو که حول و حوش خیابون آپاداناست و یک نفر داخل ظرف سیب زمینیش سوسک پیدا کرده بود و وقتی به صندوق دار شکایت کردن و اونا تازه شاکی ترم شدن که "جلوی مشتریها خوبیت نداره این حرکتتون!!!" و وقتی تهدید شدن که عکس ظرف رو به وزارت بهداشت میفرستن، به بیرون رستوران هدایت شدن و حتی ظاهرا" خواستن دوربین رو هم به چنگ بیارن که ناموفق بودن.

در انتهای ایمیل خواسته بودن که اونو به ده نفر فوروارد کنین تا همه بدونن توی اون رستوران چه خبره؛ به شخصه فوروارد نکردم چون قیافه ی آقا سوسکه وسط اون همه سیب زمینی با سس مخصوص به اندازه ی کافی باعث شد به حالت در بیام ولی سوژه ای بدست آوردم برای آپیدن!

عکس العمل های مختلف نسبت به این قضیه احتمالا" به شرح زیره:

۱) آدمای باری به هر جهت: خب که چی؟ مگه توی همه ی رستورانای ما بهداشت رعایت میشه؟!!

جواب: در جواب منطق بالای این افراد سکوت میکنیم!

۲) آدمای خودخواه: ایش! من عمرا" دیگه پامو توی اون رستوران بذارم، از این به بعد حضور خودم رو در اونجا تحریم میکنم؛ بقیه اگه دوست دارن برن سوسک بخورن!

ج: از این دسته افراد جز این انتظاری نمیره، در نهایت فقط میخوان جون خودشون رو بردارن و در برن.

۳) سیاسی های تندرو: مسئله ی بهداشت مملکت بر میگرده به دولت، وزیر بهداشت باید عوض بشه!

ج: این جوابش خیلی طولانیه! سالیان ساله سیستم مملکت همین بوده، برای صدور کارت بهداشتی برای کارکنان رستوران ها همیشه یک بده بستون بین رستوران و ازمایشگاه مورد نظر بوده، کارتها باید مدت اعتبارشون کوتاه باشه و آزمایش های سلامت مرتب تکرار بشه ولی اینجا در بهترین حالت شش ماه یا سالی یکبار هم چکاپ مجدد صورت نمیگیره.تغییر وزیر بهداشت که سهله، برای تغییر فرهنگ ملت چیکار باید کرد و کی رو آورد؟

۴) یک شخص فرنگ رفته: شما باید ازشون شکایت کنین، می تونین کلی خسارت بگیرین!

ج: اینجا ایرانه،ok؟

همه خاطرات افرادی که خارج از کشور مورد مشابه یا نسبتا" مشابه این قضیه براشون پیش اومده رو حتما" شنیدین... همچین چیزی میتونه به توقیف جواز کسب، پرداخت غرامت به شاکی و ... منجر بشه. یا مورد کوچیکتر؛ اگه محصولی( در اینجا فقط مواد خوراکی مد نظرمه) خریداری کنین ولی تاریخش گذشته باشه یا برای شما کوچکترین ناراحتی ایجاد کنه،کافیه یک تماس کوچیک برقرار کنین... صد در صد کاری می کنن که شما رو راضی نگهدارن و بهترین برخورد رو می بینید نه اینکه تازه شاکی باشن و کاری کنن که در پایان روز فکر کنید، شاید من مقصر بودم!

البته گفتم که خارج از کشور... اینجا همونطوری که گفتم ایرانه!

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 18:30  توسط سارا  | 


ما نیز به دعوت مسعود و برای اینکه این زنجیره پاره نشه و اینا، از تجربیات نزدیک به مرگمون میگیم، باشد که رستگار شویم!

در کل تا جایی که این حافظه یاری میکنه، پام تا حالا به اورژانس و این جور جاها باز نشده و حتی نمی دونم بخیه زدن و گچ گرفتن چه حسی داره... خدایا شکرت!

 و اما خاطرات مرگبار ما:

اول) مربوط میشه به حدود فکر میکنم سه چهار سالگیم... خونه ی خاله بودیم و همبازی منم پسرخاله ام که چن ماهی ازم بزرگتره و اون موقع یک مقادیری از الان شر تر بود ( البته فقط یه کوچولو ها! ). نمیدونم چی شد، چی نشد که ایشون بنده رو هل داد و من با صورت به سمت مبلی داشتم شیرجه میزدم که یک عدد میخ از پایه اش بیرون زده بود! این آخرین چیزیه که از اون شب یادم مونده؛ طبق گزارشات مامان و بابا، تنها چیزی که اون لحظه دیدن چشم پر از خون من بوده و  فکر کردن کور شدم ولی خب میخ با فاصله ی میلی متری از کنار چشمم رد شده بود و خونریزی هم درست از کنار پلکم بوده! هنوز یادگاری اون شب رو دارم و تا وقتی خاله ام اینا مبلشون رو نفروختن، از مبلمان و حتی خود اون اتاق وحشت داشتم و تا وقتی بزرگتر شدم، پامو توش نذاشتم!

دوم) حدود هفت، هشت ساله بودم، حوصله ام توی خونه سر رفته بود؛ درست چسبیده به خونمون، عملیات ساخت و سازی برپا بود و سر و صدایی که ازش میومد برام جالب بود که اونجا چه خبره! منم پا شدم رفتم از فاصله ی نزدیک تری شاهد قضیه باشم... خب خونه که نبود هنوز، اسکلت بود... من نمیدونم چی پیش خودم فکر کردم ( احتمالا" اصلا" فکر نکردم!) و وارد محوطه اش شدم که یک مرتبه زیر پام خالی شد. به سختی خودمو لبه ی چاهی که نمیدونم عمقش چقدر بود نگه داشته باشم و مامانمو صدا میکردم! فکر میکنم کارگرای ساختمون هم نبودن... نمی دونم چقدر طول کشید تا کمک رسید ولی واسه من یه عمر گذشت! صورت مامانم در اون لحظه یادم نمیره!

سوم) نه سالگی... این دفعه خطر از بیخ گوش همه گذشت، البته کمتر از همه من! بعد از ظهر بود؛ من توی اتاقم خوابیده بودم، مامان و کسری روی کاناپه دراز کشیده بودن، زندائیم هم پیشمون بود و  دوش می گرفت. یادمه بیدار شدم، همه چی رو دو تا می دیدم و سرم گیج می رفت... کسری به شکل مضحکی خوابیده بود و هر چی صداش می کردم جواب نمی داد... مامانم هم بی حال روی مبل افتاده بود... بخاری خونه  خراب شده بود و گاز همه جا پیچیده بود! من چون توی اتاق بودم از همه حالم بهتر بود؛ تنها شانسی که آوردیم حضور زندائیم بود که چون حمام بود، سرحال بود و تونست مامان و کسری رو به دکتر برسونه... من اونقدر حالم بد نبود که به دکتر احتیاج داشته باشم ولی اگه زندائیم نبود...

چهارم) چندین سال بزرگتر می شویم! دراین سالها اتفاق قابل توجهی نیفتاد... فکر میکنم شونزده هفده سالم بود که رفته بودیم پارک لویزان. دوچرخه هم برده بودیم، پسر عمه ام هم با ما بود. من و اون رفتیم دوچرخه سواری، انتهای مسیر بسته بود و باید دور می زدیم، یک مینی بوس هم داشت دور میزد... منم دور زدم... تقریبا" با همون سرعتی که داشتم سرپایینی رو میومدم! شانس آوردم مینی بوسه مثل من با سرعت دور نمیزد! محکم خوردم کنارش و از دوچرخه افتادم زمین... پسر عمه ام رنگش پریده بود ولی من تنها دستم زخم شده بود... پا شدم و یک نگاه طلبکارانه هم به راننده مینی بوس انداختم! مسیر رو پیاده برگشتیم و تا یک هفته به هیچ کس نگفتیم چه اتفاقی افتاده بود!

 پنجم) همین چند ماه پیش بود... از تاکسی پیاده شدم و بقیه پولم رو گرفتم... توی این فکر بودم که باقیش رو بندازیم صندوق صدقات یا نه! کنار بزرگراه جلال ال احمد بودم و برای اینکه برم اونور، مثل یک شهروند متمدن و با فرهنگ، از پل عابر خواستم استفاده کنم ولی برای رسیدن به پل، باید از خروجی بزرگراه رد میشدم.  ماشینی اصلا" به سمت این خروحی که گفتم حرکت نمی کرد ولی تا پام رو گذاشتم روی اسفالت، یک عدد وانت نیسان ( که بابام عقیده داره همه شون از دم، بدترین راننده ها رو دارن!)، با همون سرعتی که داشت مستقیم توی بزرگراه می رفت، تصمیم گرفت مسیرشو عوض کنه... درست از جلوی پام رد شد! من دیگه هیچ شکی در مورد اینکه با پولها چیکار کنم نداشتم ... عاقبت آدم خسیس! (همر)

اینهم از یادداشت های مرگبار ما... بیشتر بر و بچز دعوت شدن که... من سعید، سمان، مینا، محسن و سهراب  رو دعوت می کنم.

پ.ن. یه دعوت نامه ی مخصوص دارم واسه محمد ... میدونم سرش خیلی شلوغه ولی امیدوارم بنویسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 13:52  توسط سارا  |