هر روز بر سر هر گذری، از کنار تو می گذرم، از کنار من می گذری...
هر دو یک فضا را اشغال کرده ایم ولی دنیای تو کجا و دنیای من کجا!
گاهی غریبه ای هستی با چهره ای آشنا که هر روز تکرار می شود و از نگاهت می فهمم که من هم برای تو چقدر تکراری ام... نه! نه من پا به دنیای تو گذاشته ام و نه تو پا به دنیای من، تنها هر روز از کنار این مرز باریک گذر کرده ایم.
گاهی چهره ات غریبه است، سر در گریبان کرده ای و تند تند گام بر می داری و من ناخودآگاه لبخند میزنم، به تو نه! به ریتم گام هایت که انگار با موسیقی در حال پخش از هندز فری من هماهنگ شده لبخند میزنم.
گاهی نگاهت سبب می شود که ناخودآگاه لباسهایم را بررسی کنم، مبادا که ناخواسته خطایی از من سر زده باشد، نه! چیزی نیست، تنها برای لحظه ای از مرز خود فراتر رفته بودی.
اینجا چهره های غریبه بسیار است، همه تنگ کنار یکدیگر با دنیاهایی که فاصله شان به بزرگی دنیاست ... فریاد تو گوش فلک را کر می کند چرا که دراین هرج و مرج، آرنج من ناخواسته با پهلوی تو تماس یافته! من و آرنج شرمساریم ولی تو میخواهی عالم و آدم از این گناه کبیره ی ما آگاه شوند.
باز هم چهره هایی غریبه ولی اینجا سرزمینی مشترک است، برای دقایقی در بخشی از دنیای یکدیگر سهیم هستیم... سخنی بر لب جاری می شود، از دنیای خود می گوییم و از این آشنایی کوتاه ابراز خوشوقتی می کنیم اما در نهایت هر کدام به پشت مرزهای خود بر می گردیم.
این غریبه هایی که به تعداد چهره هایشان، دنیاهای متعددی دارند، هر روز از کنارشان می گذرم گاهی بدون اینکه حتی چهره شان را ببینم، بدون آنکه پا به آن طرف مرزهایشان بگذارم یا بخواهم پا به درون مرزهای من بگذراند.
هر روز از کنار تو، از کنار او، از کنار هم می گذریم... بی تفاوت، بی خبر، بی اعتنا.
هر غریبه ای یک دنیاست، یک قصه است!