تبليغاتX
هرج و مرج در سیناپس ها

درود!

ولنتامذگانتون پساپیش مبارک باشه  چقدر همه جا قشنگه، الان چند وقتی هست از در و دیوار مغازه ها و فروشگاه ها قلب و شکلات و عروسکای عقشولانه آویزونن و بساط فروش داغ داغه! چقدر من عاشق این قلبای پلاستیکی و پارچه ای هستم. انقدر واقعی هستن که اگه دقت کنی و آئورت و دریچه ی میترالشون رو هم میتونی میبینی! هر بار می بینمشون یاد این جمله میفتم که: " ميگه هرسکه ميشه قلب باشه؛ اما هرچی قلب شد دل نميشه"

خب نمیدونم از این چن خط چی برداشت کردین ولی کلا من این روز رو درک نمیکنم حالا چه ورژن تهاجم فرهنگی باشه، چه ورژن وطنی اش که اونم یکی دو سالی هست مد شده و داره میشه تلفیقی از ولنتاین و سپندارمذگان...یعنی همون ولنتامذگانی که خودم گفتم!

این نمونه ای از دیالوگی که با خیلی از دوستان داشتم:

- اه، بازم لوس بازیهای ولنتاین شروع شد!

+ آره باب ولنتاین چیه. ما سپندارمذگان رو جشن میگیریم.

- این یا اون چه فرقی داره. مگه دوست داشتن احتیاج به یه روز خاص داره؟

+ نه ولی خب یه بهونه است.

- دوست داشتن هم بهونه میخواد؟ کسی که عاشقه هر روزش به اندازه ی صد تا ولنتاین و این مسخره بازیا ارزش داره.

+

واقعا دوست داشتن احتیاج به یه روز خاص داره؟ احتیاج به سالروز داره؟ احتیاج به پیروی از یه کلیشه ای داره که این همه آدم آگاهانه و نا آگاهانه دارن ازش پیروی میکنن؟  عشق  واسه هر کسی یا هر دو نفری یه پدیده ی خاص و منحصر به فرده که برای یادآوری و گرامی داشتش نیازی به یه روز مشترک با میلیون ها آدم دیگه نیست.  

در راستای همین عاشقانه های این روزها نیز چنین نقل شده است:

مشتری: سلام آقا، از این کارتا دارین که روشون نوشته "تنها تو در قلب منی" ؟

فروشنده: بله البته که داریم.

مشتری: هومم... پس لطفا" ده تا از همون بدین!

یک خاطره از دوران دانشگاه خودم:

در چنین روزهایی بود که با دوستام توی سلف نشسته بودیم. دو نفر از بچه های بسیار... کنجکاو!... دانشکده گیر سه پیچ دادن که کادوی ولنتاینت چی بود. دوستای خودم که می دونستن جریان چیه ولی در یک لحظه فکری شیطانی بطور هم زمان از مغز من و ستاره گذشت. فقط یک نگاه ستاره کافی بود:

- سارا خب چرا نشون نمیدی چی کادو گرفتی؟

+ اوکی خب الان نشون میدم.

تازه موبایل دار شده بودم!  گوشی رو از توی کیفم در آوردم و گذاشتم روی میز.

اون دو نفر: ایول بابا، ایول!

جولی: سیمکارت و گوشی با هم دیگه؟

من: نه فقط گوشی!

جولی: ایول خیلی خوبه. نگفتم نازی...

و در اینجا یک سخنرانی طولانی من باب اینکه ارزش کادوی ولنتاین به اندازه ی جعبه ی کادو نیست چون ممکنه توی یه جعبه ی کوچیک هم یک گوشی باشه شروع کرد.

ستاره: ---------- ( مشترک مورد نظر از خنده مرد!)

جولی و نازی جون من شرمنده ام! ولی خب می خواستین در کار مردم کنجکاوی!! نکنین

و در پایان... شهر قصه... و نه دیگه این واسه ما دل نمیشه!

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
 
هرچي من بهش نصيحت ميکنم که بابا آدم عاقل آخه عاشق نميشه مي
 
گه يا اسم آدم دل نميشه يا اگه شد ديگه عاقل نميشه
 
بش ميگم جون دلم اينهمه دل توی دنياس چرا يه کدوم مثل دل خراب صاب مرده من پاپي زنهای خوشگل نميشه؟ چرا از اينهمه دل يه کدوم مثل تو ديوونه زنجيری نيست؟ يه کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نميشه؟
 
ميگه يک دل مگه از پولاد که تو اين دوره زمونه چششو هم بزاره هيچ چيزی نبينه يا اگه چيزی ديد خم به ابروش نياره؟
 
ميگم آخه بابا جون اون دل پولادی دستکم دنبال کيف خودشه ديگه از اشک چشش زيرپاش گل نميشه
 
ميگه هرسکه ميشه قلب باشه اما هرچی قلب شد دل نميشه
 
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 12:51  توسط سارا  | 


دینگ... دینگ... دینگ... دینگ... دینگ... دینگ...

وقتی که ساعت درست ۶ مرتبه نواخت، وقتی که بیستمین روز بهمن می رفت که جای خودش رو به شب بده، وقتی که همه جا سرد و پر از برف بود....

درست همون موقع بود که برای اولین بار چشماش رو باز کرد و با نگاه کنجکاوش از همون لحظه ی اول همه چیز رو تحت نظر و بررسی و آنالیز کامل قرار داد.

اون موقع نه اون خبر از آینده داشت و نه دختری که هنوز به دنیا نیومده بود!

سالها گذشت... این آقا کوچولو دیگه واسه خودش کم کمک مردی شده بود و یهو...........

افتاد وسط زندگی او دختره... شایدم دختره افتاد وسط زندگی اون! شاید درست موقعی که فکر نمیکردن کسی زبونشون رو بلد باشه... فکر نمیکردن کسی باشه که بدون حرف، بدون ایما و اشاره، بدون متوسل شدن به هیچی بتونه تا ته حرفاشو بخونه... کسی که قبل از اینکه بهم معرفی بشن انگار که سالهاست همدیگه رو میشناسن...

سکو، آبی، آدیداس، تیم برتون، مهرانه، ملت، کوه، قله، نمونه!، خدای خورشید، نمایشگاه، جام جم، اسنوکر، نایس، شیراز، جکسون، فرزاد گلپایگانی، زرد و مشکی!، گیتار ‌‌‌Bass ، دانشگاه بالا، سلاح، بـــــــــــــرف، بوتیک، بوستان دیالوگ!، چای داغ، بوئنو، رامتین، چیتگر، Anathema, Opeth ، دریای کائنات!، یغمائی، 127، پرواز، پائوچیو، ناکیوکاتسی، جرج، 16، 21، 22، 17، 20 ، 8، گرگان، 01، کفشهای پرنده، سولیتر، گل گلدون، امیر علی، دم جنبونک، هاپو کوچولو، رامکال، لاله، ساعت 6، 4، 8:45، گیلانه، آکوستیک، یونولیت، آلبوم، اکسپلود، توکاتا، آبزیان، فوق، کانون، میکو، میگو، آبان، کلاسیک، سوئینی، مونونوکه، تترون، دل، K700، شبکه، زیباکنار، مرداب، فالوده،... گرگان، نهارخوران؟؟!!

تولدت هزار هزار بار مبارک باشه محمد من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 20:45  توسط سارا  | 


نمیدونم چرا جدیدا دستم به قلم (کیبورد) نمیره. ذهنم پر از افکار و سوژه های گوناگونه... بعضیاشون میان و میرن و بعد از چن ساعت حتی یادم نمیاد که اون فکر درخشانی که به مغزم خطور کرده بود چیه! و گاهی هم موندنی میشن... اونقدر موندنی که هر دفعه کامپیوتر رو روشن میکنم به خودم میگم این دفعه دیگه وبلاگم رو آپ میکنم ولی بازم همینطور خیره به ادیتور میمونم، بدون اینکه حتی یک کلمه تایپ کرده باشم!

بهر جهت... محمد عزیزم ایمیلی برام فرستاده بود، شامل داستانی فوق العاده زیبا. منم بالاخره بعد از مدت ها سوژه ای واسه آپ کردن پیدا کردم، بدون اینکه لازم باشه انگشتان مبارک رو خیلی خسته کنم یا به سیناپس های نازنینم زیاد فشار بیارم

این داستانک بطور ساده یکی از اعتقادات منو توی زندگی گفته و نشون میده من چقدر توی پایبندی به اعتقاداتم سستم... از اون حرفای شیرینی که گفتنش خیلی راحته ولی پای عمل که میاد وسط.... هوممم... بی خیال!

برای خوندنش به ادامه ی مطلب تشریف ببرید...

پ.ن.۱ الان که این چن خط رو نوشتم احساس کردم دلم واسه نوشتن تنگ شده! به نظرتون خوبه؟

پ.ن.۲ carpe dium به معنی "دم را غنیمت شمار" است. اگه فیلم "انجمن شاعران مرده" رو دیده باشین، حتما این جمله که یه جورایی شعار فیلمه رو به خاطر دارین.

پ.ن.3 به نظر شما "پی نوشت" قبل از ادامه ی مطلب کمی مسخره نیست؟ یعنی این حرکتم الان درسته؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 22:25  توسط سارا  |