می نویسم تا فراموش نکنم آن همه شوقی که داشتیم، آن همه امید، آن خنده های بی انتها،
می نویسم تا فراموش نکنم لحظه شماری هایمان تا آن روزی که روسیاهی اش به "شبش" موند،
به نگاه نا امید محمد که سعی کرد به من امید بده،
به دستای سرد کسری که بهت زده بود،
به بیداری با دوستانم تا خود صبح، به یاسی که همه ما رو فرا گرفت، به حافظی که در جوابمون از شکست گفت،
به شروع بیخوابی ها، آشفتگی ها، سرخوردگی ها
به اشکهایی که ریختیم از این همه بی عدالتی و دروغ، به فریاد پیر و جوون زیر چماق های افراد نا"شناس"، به پر پر شدن دانشجوهای بی دفاع
به اونایی که بی بهانه بازداشت شدن،
به پیام هایی که خواستیم بفرستیم و نشد
به تماس هایی که خواستیم بگیریم و نذاشت
به بیگناهانی که برای خونشون همه سیاه پوشیدیم
به شمعهایی که بر افروختیم
به فریادی که در سکوت برآوردیم
به بانگ الله اکبری که شد سرود شبانگاه ما
و به دریای سبزی که هنوز خشک نشده قسم میخورم که هر چی پیش آید هیچوقت تا عمر دارم این روزها، این احساس سرخوردگی و نا امیدی، این خشمی که فروکش نمیکنه، این بغضی که آروم نمیشه رو فراموش نکنم.
قسم میخورم که فراموش نکنم!
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي در هايي كه نگهباني مي شدند
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي انها كه در بندمان كردند
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي خيابان هايي كه ممنوعمان كرد
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي شهري كه خوابيده بود؟
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي زنی كه گرسنه بود و تشنه
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي ما كه بي دفاع بوديم
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي شبي كه زاده شد
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي ما كه عاشق بوديم؟
شعر از پل الوار
پ.ن. لطفا در کامنت هایی که میذارید دقت کنید تا مجبور به ویرایش یا بستن کامنت ها نشم.
رویای شیرین من، رویای شیرین سبز من از برای تو نابود شد. خواستم از نو بسازمت، همه خواستیم
افسوس، افسوس که چنگال تیره اش از مشت گره کرده من قوی تر بود
افسوس که یکباره خواب زیبایم تبدیل شد به کابوسی ناتمام
آمدی، آمدم، آمدیم تا نیاید؛ بدرقه اش کردیم و سرود آزادی خواندیم، هم صدا نام یک مرد را فریاد زدیم، تنها نبودیم.
یک تن بودیم در قالب انسانهایی سبز تا بی نهایت، قطره ای بودیم که به یک ندا دریا شدیم
افسوس که دریای نیلگونم جولانگه تشنه ای شد پرمدعا
لبخند زدیم، من به تو، تو به من، ما به هم؛ با یک رنگی پیاممان را بشارت دادیم، سینه به سینه نقلش کردیم، حکایت می ساختیم، داستان می شدیم و تاریخی به وسعت سبز ایران
افسوس که تاریخم پیش از نگاشته شدن به نام دیگری ثبت شد
سه رنگت را دوست داشتیم، دلمان بهرت می تپید، با هم همیشه خواندیم از تو مرز پر گهر ؛ سبزی و طراوتت را کردیم نماد خویش و پرچم را سپردیم به او
افسوس که آن هنگام فراموش کردیم بگوئیم تا ابد بدرود
هر چند دیر اما بدرود ای پرچم سه رنگ، مویه کن سرزمین من
پ.ن. ساعت حدود هشت شب شنبه است، توی مترو نشستم و برای اولین بار مطلبی که باید نوشته میشد رو روی کاغذ نوشتم چون دلم طاقت این سکوت رو تا رسیدن به خونه نداشت. خدایا، دارم دیوونه میشم. با این بغض و خشم فرو خورده چه کنم؟ کنار دستم زنی همراه دخترهای جوونش داره غض غض میخنده، چطور میتونه بخنده؟ مگه وقتی عزیزی رو از دست میدیم میتونیم بخندیم؟ مگه ایران عزیزم از دست نرفت؟ پس چرا خفه نمیشن؟
پ.ن. یکشنبه است، دیروز به لطف قطع و وصل بلاگفا نتونستم مطلب رو بفرستم. صحنه ای رو دیدم که یادم نمیره، یه گروه سپاهی در خیابون گلبرگ و دو سه تا پسر بچه ای که سنشون به ده سال هم نمی رسید و کاور ارتشی پوشیده بودند و باتوم به دست داشتند...
پ.ن. دوشنبه صبح!
دیروز تهران شهر تضادها بود... تضادهایی که من به تقابل حق و باطل که نه ولی شاید صداقت و حماقت تعبیرش می کنم. مسیر خونه - کار من به این صورته:هفت تیر - مصلی - سید خندان - رسالت ؛ مسیری که به علت گذشتن از بزرگراه بر خلاف سایر معابر معمولا خبری نیست! اما دیروز شاهد صحنه های عجیبی بودم... عجیب که نه ولی متاثر کننده!
اول: میدان هفت تیر - مسیر رفتن : در تمام طول میدان ستادهای "مردمی!" مشغول نه تنها پخش کردن پوستر که مشغول دسته دسته هدیه دادن پرچم های عزیز کشورم بود... لابد اینهم لطف پارچه فروشان و چیت سازان مملکته، دستشون درد نکنه.
دوم: اطراف مصلی - خوشحالم که هنوز شلوغی به بعد از خیابان قنبرزاده و به اطراف سیدخندان نرسیده بود وگرنه من آخر ترمی لابد باید برای بچه ها کلاس فوق العاده میذاشتم چون به موقع سر کار نمی رسیدم! اطراف مصلی اتوبوس اتوبوس آدم بودن که پرچم کشور "ما" رو در دست داشتن، شعار می دادن و دست تکان می دادند. به به چه جمعیتی، چه وحدتی! فقط بگو، بگو آقای مردمی نژاد که این همه اتوبوس شرکت واحد رو که مقصدشون فقط مصلی بود رو از کجا آوردی؟ طفره نرو! این جمعیت تهران نبود.. اکثریت جای دیگری جمع بودند، بدون اتوبوس رفتند و پای پیاده هم برگشتند! نه اینکه این اتوبوسها متعلق به جایی است که پای بیت المالی که سنگش رو همیشه به سینه زدی، وسط است؟ نه اینکه هزینه اش از مالیاتهای چندرغاز حقوق ما کم شده؟ اصلا اتوبوسها خودشون دلشون خواست بیان، برای این عکس چه جوابی دارید، چقدر کمک های مردمی ماشالله زیاد شده:
این همه عشاق داشتید و بعد خیلی راحت همه شون رو قال گذاشتید، چرا؟ ازدحام جمعیت زیاد بود و ترسیدید به مناظره تان نرسید؟ پس هلیکوپترهای خوشگل دولتی تان چه میشود؟ آو.. شایعه شده بود که باز هم می خواهند به شما سوء قصد کنند. دست مریزاد! فقط به لطف این جمعیت مشتاق بنده به هنگام بازگشت یک ساعت توی راه بودم تا از رسالت فقط به سید خندان برسم و باقی این مسیر را با خط ۱۱ سیر کنم! کاش دست کم این پیاده روی از مسیر سبزتری می گذشت... سبز واقعی، می دونی!
پ.ن.۱. اخبار متفاوتی از شهرستان ها بهم میرسه ولی اگه نیمی از اونها هم به این باور رسیده باشند که "افتتاح جوی آب" شهرشان نشانه پیشرفت و سازندگی نیست و با توجه به جمعیت تهران امیدوار میشم.
پ.ن.۲. میدونم خیلی ها از این روزها خسته شده اند، از این همه هیاهو (برای هیچ؟)، از بازیهای کثیف سیاست، از مردمی که بعد از سالها مجالی برای استفاده از آزاده پیدا کرده اند ( هر چند با افراطی گری) اما باور کنید که این روزها در تاریخ ایران کم تکرار میشه و شاید تا سالها بعد هم تکرار نشه پس بگذارید با همین فرصت اندک خوش باشیم!
پ.ن.۳. آپ بعدیم احتمالا روز انتخابات و روز اعلام نتایج خواهد بود.
اپیزود اول:
خیلی فکر کردم، خیلی زیاد و بعد از این همه تفکر به یک نتیجه رسیدم:
" من خاطره روز اول مدرسه ام با اینکه قدیمی تره، خیلی شفاف تر و بهتر از خاطره آخرین روز مدرسه ام توی ذهنم مونده! "
جالبه نه؟ خاطرات آخرین روز خیلی پراکنده است، هر چند کلاس خیلی دوست داشتنی با بهترین معلم زندگیم همون کلاس پنجم بود. من دختر آرومه و درس خون کلاس ( بلا نسبت الان!) که معلمم بیشتر از مامانم نگران وضعیت درسم بود، مثلا از یادمه از اینکه من وقت زیادی رو صرف تماشای فیلم می کردم ( آره باو من از همون اول فیلم باز بودم) یا کلاس زبان میرفتم همیشه ابراز نگرانی میکرد که مبادا به درس من لطمه بخوره، خوشحالم که هیچوقت نگرانی خانم بابایی عزیزم رو هیچکس جدی نگرفت!
چیزی که به عنوان خاطره از آخرین روز مدرسه یادم میاد اینه که حوزه امتحان نهاییم مدرسه شاهدی بود که یک دقیقه تا خونمون فاصله داشت. خاطرم نیست چه امتحانی بود ولی خوب یادمه که با نرگس و المیرا که دوستای خوبم بودن بعد از مدرسه اومدیم خونه و مامانم بهمون هندونه داد! یادمه خیلی شیطونی کردیم و از بس سر و صدا راه انداختیم مامانم از دیدن اون روی من در جمع دوستان یحتمل کلی شگفت زده شده بود! بعد هم راه افتادیم تا دم خونه نرگس و رسوندیمش، بعد رفتیم خونه المیرا و تا عصر اونجا بودیم و با خواهرش بازی کردیم و منم ۵-۶ اومدم خونه تا برم سر وقت بازی میکرو و احتمالا سوپر ماریو!
اپیزود دوم:
من:
مخاطب: باز که نیشت وا شد!
- خب دیگه، میدونی دلم میخواد : 
+ عجب!
- به محض اینکه از دست اینا راحت شم: 
+ هممم،دیگه چی؟
- 
+ مشکوکیوس!
- خب البته به شرط : 
+ اون مثلا دکتره روپوش سفید پوشیده؟
- دکتر نه پزشک! 
+جلف!
- خب امسال کلی از اینا داریم: 
+ ها! و اینا:
؟
- عمرا اگه پرزیدنت بشه: 
+ و کلام آخر؟
- ایشالا یه دونه از اینا: 
====================================
پ.ن.۱. از شامپو ایوان، ملقب به مهدی!! و همینطور بانو مورگانا به خاطر این همه تاخیر عذر میخوام.
پ.ن.۲. همیشه دوست داشتم یه رول توی سایت بنویسم که در خدمت شکلک باشه، یعنی اند ارزشی بازی :دی
پ.ن.۳. تفسیر معنانی شکلک ها با خودتون!
پ.ن.۴. کلی دعوت نامه بی نام برای هر دو بازی.