تبليغاتX
هرج و مرج در سیناپس ها

سریال Heroes ، سیزن 1، اپیزود 19:

نیتن: همچین انفجاری نصف جمعیت نیویورک رو نابود میکنه.

لیندرمن: شش و نیم میلیارد نفر تو دنیا زندگی میکنن و جمعیت نیویورک چیزی کمتر از 0.7 درصد کل دنیاست. همه جوره این یه رقم قابل قبوله!

نیتن: همه جوره؟

لیندرمن: ببین، من گفتم مردم به امید نیاز داشتند؛ اما به ترسشون اعتقاد دارن.

نیتن: این دیوونگیه!

لیندرمن: این تراژدی، کاتالیزوریه واسه منافع بزرگتر. واسه تغییر! از بین خاکسترها، بشریت یه هدف مشترک پیدا میکنه. یه حس مشترک امید که درون حس مشترک ترس قرار گرفته. سرنوشت تو اینه که اون رهبری باشه که از این واقعه استفاده میکنه برای هدایت یک شهر،یک ملت...یک دنیا! حالا اعماق قلبت رو ببین. می فهمی که حق با منه!

------------------------------------------

Heroes سریالیه کاملا تخیلی و میشه گفت حرف خاصی هم برای گفتن نداره، اما طی 4 تا دیالوگ خیلی ساده، توی این اپیزود که یکی از بهترین اپیزودهای این سریال بود واقعیتی رو گفت که در عین اینکه واقعیت داره، پذیرفتن و باور کردنش سخته.

افرادی که برای منافع بزرگ،the Greater Good از نظر خودشون، قتل عام یه درصد کوچیک از جمعیت بزرگ دنیا به نظرشون ناچیز میاد، حتی اگه این رقم کوچیک برابر با چند میلیون از ساکنین یه شهر بزرگ باشه. بماند ارقام کوچیکتر از جوامع خیلی خیلی کوچیکتر...

پ.ن. 1. مصیبت ما نا تمامه، چه مرگ مظلومانه سهراب، چه پرواز ابدی 169 مسافر هواپیمای کاسپین.

پ.ن.2.  راستی روحت شاد ننه آقا!  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 19:51  توسط سارا  | 


این یک گزارش میتینگ است و اگر تصور کردید هیچ ارزش دیگری ندارد خیلی بیجا کردید چون خیلی ارزشهای دیگر دارد و بسیار ارزشی است و زنده باد ارزشی ها!  

امروز، در این تاریخ بسیار تاریخی! و به یاد موندنی ،من- ملقب به تدی! و البته ملقب به کلی القاب دیگه  بر خلاف تموم سنگ اندازی های جناح سفید و سیاه، بالاخص جیغول و شهید ولدی، مفتخر، موفق و نائل به ملاقات با ملکه زیبای جزیره آوالان، لیدی مورگانا لیفای ملقب به بانوی من (دقت کنید بانوی من، نه بانوی شخص دیگر؛ استفاده از این لقب موجب پیگرد قانونی بویژه وقتی ماه کامل است، خواهد بود) است شدم!

قضیه اینجوری شد که به ما خبر رسید بانوی من قصد سفر به ولایت ما رو داره و چن روزی رو قراره مهمون ما، البت مهمون شهر ما باشن. خب من که اوایل هفته پیش رو خودم در سفر بودم ولی وقتی برگشتم از اونجایی که اول روی سر مسنجر خراب میشم، بسیار مشعوف شدم که بانویم را نیز آنلاین دیدم. اول خواستیم 18 تیر قرار بذاریم ولی خب ترسیدیم به ملکه آسیبی وارد شود خدای نکرده و اونوقت من می موندم جواب مردم آوالان رو با چه رویی بدم! این بود که بی خیال 5 شنبه شدیم و این یعنی احتمال دیدار کمتر میشد چون ممکن بود دیگه فرصتی پیش نیاد.

آااامـــــــــــــــــــــــا....

چون نیتمون پاک بود و خدا با ماست، موفق شدیم به قصد امروز صبح قرارمند شویم. بنده که از خوشحالی در پوست خود نگنجانده شده و شب تا صبح از فرط پروانه ای بودن اوضاع دل و جانم چشم بر هم ننهاده بودم روی دیوار خود پنجول کشیده و ساعت های باقیمانده تا دیدار را ثبت می نمودم، اینطوری:

||||| ||||| ||||| |||||

آااامــــــــــــــــــا.....

امان از آستاکبار خونخوار و سرنوشت بی مرام و تقدیر نافرجام، درست دیشب در اوج لحظه شماری از لیدی به من خبر رسید که چه نشسته ای تدی! فردا احتمالا کنسله و فکر نکنم بتونم بیام. اما اگه موفق بشم بهت خبر میدم که خودت رو به محل موعود پرتاب کنی.

ما نیز زانوی غم به بغل گرفته، یک چشم اشک و یک چشم خون، در حالی که به وضوح ردپای آستاکبار را در این توطئه می دیدیم، به امید فردا نشستیم!

و آما فردا!

زنگ گوشنواز گوشی و صدای دلنواز بانو خبر از دیدار می داد. در اینجا من عذر میخوام به این گندگی:

چون تصور میکردم راه ملکه دوره مقادیری دیر شد تا راه افتادم و کلیه چراغ قرمز های مسیر هم به آن تایم نرسیدن! من کمک کردن و خلاصه شرمنده بانوی من.

و چنین شد که من بانویم را دیدم، ابتدا از فاصله ای دور و بعد هی نزدیک و نزدیک تر...

و چه بانویی...

لیدی بودن از بند بند وجودش ساتع میشد و ما نیز سر تا پا چشم... ( از اون ور اشاره میکنن بیناموس بازی در نیار، چشم!)

پیامهای بازرگانی:

من در کنار لیدی دچار چندگانگی شخصیت میشم بخصوص به سبب دو نقش خاله مهربونه و بانوی من! برای نجات از این وضعیت خطرناک روحی باید اعلام کنم که این بانو واسه من یه آبجی دوست داشتنی و یه مشاور خیلی خوبه که همیشه از حرفاش و راهنمائیهاش استفاده کردم و یه عالمه دوسش دارم.

دینگ دونگ – ادامه گزارش

چنین شد که به راه افتادیم در مرکزی ترین نقطه شهر، به طرف دانشگاه تهران تا بانو کتاب بخره.  در اینجا به فرازهایی از سخنان تک درخت که مورگانا گفت و من به صورت مستقیم روایتش میکنم توجه شما رو جلب میکنم:

"طرف انقلاب و ولیعصر و دانشگاه و اینا نرو کلا!"

در همون لحظه نقل قول:

من و لیدی:

دانشگاه تهران:

بعدش رفتیم داخل کتابفروشی تا بانویم که خیلی دانشمند هم می باشند کتاب مورد نظرش رو پیدا کنه و ما مونده بودیم عجب عالمی داره شیمی که هیچی ازش نمی فهمیم و همیشه این فرمول های واکنش برای ما زبانی بوده است به سختی چینی!  خلاصه بانو کتابش رو خرید و در سلامت کامل از محدوده میدون خطرناک انقلاب خارج شدیم و عزم موزه هنرهای معاصر کردیم.

هوا بس ناجوانمردانه گرم بود و کم مونده بود کف آسفالت آبپز بشیم.

خلاصه همینطور پیاده گس (گز؟) می کردیم و از در و دیوار صحبت میکردیم و کلی غیبت () بچه های جادوگران شد و بعضی اتفاقات مرور شد.  بعد بانوی من برای نینی شون میخواست کادو بگیره و چنین شد که اول رفتیم کانون پرورش فکری که در اونجا با یک عدد... بگم؟ بگم؟ با یک عدد بوف کور مواجه شدیم، اسنادشم موجوده، ایناهاش:   

عکس 1

نکته: قابل ذکره که ایشون برای انحراف افکار نوگلان این مرز و بوم از رنگ مورد داری استفاده کرده، نه فقط در یکی بلکه در دو مورد:

عکس 2

و البته این عکسها هم به عنوان سند تکمیلی موجوده:

عکس 3

عکس 4

نکته: اون دست بانوی منه ها!

نتیجه ای که ما گرفتیم این بود که این آقا دم از شاعری و نویسندگی میزنه بعد میره کتاب کودکان چاپ میکنه و تازه اونم آموزش زبان! واقعا که!

بعد با آقای ابراهیمی خدافسی کردیم و رفتیم از توی پارک لاله بریم موزه که فامیل بانویم تماس گرفت و قرار شد بره پیشش و با هم برگردن، در نتیجه موزه کنسل شد.  خلاصه راه افتادیم سمت میدون فاطمی و در راه در مورد اینکه گرگینه بهتر است یا خون آشام بحث کردیم و من در نهایت مثل همیشه تسلیم شدم چون من فقط ماهی یه بار زورم به ملکه میرسه که اونم پناه میبره به آوالان ولی ملکه هر شب میتونه دندونهای تیزش رو در گوشت من فرو کنه و من هیچ مفری ندارم!

دقایقی بعد از رسیدن به میدان فاطمی فهمیدیم که اشتباهی شده و باید برگردیم سر جای اولمون، اونجا من بانویم را به فامیلشون تحویل دادم! و با کلی اشک و ناله و آه از هم جدا شدیم، عهه!

عجب گزارش درامی شد! ولی واقعا واسم به یاد موندنی بود امروز، یکی از بهترین دوستانی که از سایت پیدا کردم رو دیدم فقط شرمنده که انقدر هوای تهران داغ بود بانوی من!

پ.ن. 1 من باب پست قبلی باید عرض کنم که بنده مردم آزارم! جوری مینویسم که ایجاد شبهه می کند گاهی. من هیچ مشکل چشمی ندارم و دید دو دیده ام نیز کامل است!

پ.ن. 2 بنده جامعه پزشکان را از جامعه دکتران زین پس جدا کرده و از همین تریبون اعلام میکنم که کچلی مختص پزشکان است و بس!

پ.ن. 3 (به شامپو) چرا، آسمون خیلی وقته که افتاده... قدیما اون بالا بالا ها بود، عظیم و دست نیافتنی، مگه نه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 20:21  توسط سارا  | 


وارد مطب چشم پزشکی میشم؛ آقای جوجه دکتر که برای اثبات دکتر بودنش قدم در راه کچلی ارثی کلیه همکاراش گذاشته داره با موبایل حرف میزنه و در عین حال با اشاره سر و اینا با من سلام علیکم میکنه که کلا با توجه به سابقه ای که از اخلاقش دارم باعث سورپرایزم میشه و همینطوری هاج و واج وسط مطب ایستادم که با اشاره دست روی صندلی مربوطه میشینم و در و دیوارو نگاه میکنم و انگشتام رو میشمارم که کم و زیاد نباشه که یهو..

ج.د. (جوجه دکتر): خیلی خوب میشه ایشون رو ببینم آقای دکتر

من:

در همین لحظه متوجه حالت دستپاچه جیم دال شده و با دقت بیشتری به مکالمه ش گوش میدم

ج.د.: چجور خونواده ای هستن؟ هه هه هه... نه منظورم اینه که خشک مذهبی که نیستن؟

من:

ج.د. :درسته بله من با مامان هم صحبت کنم حتما تماس میگیرم که ببینمشون

در عین حال تمام وسایل روی میزش رو یه دور جابجا کرده و دوباره سر جاش گذاشته...

من:

ج.د.: متولد ۶۳، باشه مرسی حتما تماس میگیرم، خدافس

تق!

ج.د.:

من( در احوالات درونی خودم):

دکتر!: خب لطفا چونه تون رو بذارین اینجا!

باور بفرمائید خیلی سخت بود جلوی خنده ام رو بگیرم ولی خب درسته که پروردگار عالم بنده رو کنجکاو خلق کرده و به قول ستاره شاخکام می جنبه! اما خب تقصیر منشی دکتره که منو چند مین دیرتر نفرستاد تو تا شاهد شنونده این مکالمه نباشم و این نیش که میخواست تا بناگوش برسه رو انقدر تحت ریاضت بسته موندن قرار نمیدادم

 در کل به نظرم این روزا دیگه دوران معرفی و اینا گذشته، بخصوص دکتر جماعت خیلی باید بی عرضه باشه که واسه یافتن کیس مناسب متوسل به بقیه بشه؛ اینم از اون تئوریهای منه که باید طلا گرفت!

پ.ن.۱ پارسال این موقعا بود که اون یکی دکترم گفت شماره چشمت تغییر کرده و نمیتونی عمل کنی، امروز فهمیدم که بینایی هر دو چشمام ده از ده شده!

پ.ن.۲ ما همه خوبیم، خدا رو شکر!

پ.ن. ۳ اسمایلی یه آدم الکی خوش!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 19:43  توسط سارا  | 


 

نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه ِ نجابت به خاک مي‌شکند
 

رخساره‌يي که توفان‌اش
 
 
  مسخ نيارست کرد.
 

چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک مي‌افتد
آن که در کمرگاه ِ دريا
دست حلقه توانست کرد.
 

نگاه کن
چه بزرگ‌وارانه در پای تو سر نهاد
آن که مرگ‌اش ميلاد ِ پُرهياهای هزار شه‌زاده بود.
نگاه کن!
 
 
پ.ن.۱. احمد شاملو.
پ.ن.۲. سکوت آزار دهنده بود.
پ.ن.۳. روحت شاد. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 11:58  توسط سارا  |