
تا حالا فکر کردی وقتی به بزرگترین آرزوهات رسیدی بعدش چیکار میکنی؟ وقتی اون نوکِ نوکِ قله ایستادی، وقتی که به راه پر از سنگلاخ و فراز و نشیب پشت سرت نگاه میکنی و با یه لبخند همه خستگیا رو در میکنی...
من الان اون نوکِ نوک قله ام، من نه... ما! خیلی وقت بود که دیگه من
وجود نداشت ولی همون نیم منی هم که بود که الان فقطِ فقط شده ما...
برام هنوز عجیبه وقتی از ما حرف میزنن... خونه ما، زندگی ما... یه دنیای ناشناخته در حال کشف زیبا... دنیای ما...
گاهی فکر میکنم زمان رو گذاشتن روی دور تند، تابستون رو که نفهمیدم چطوری گذشت، یکماه گذشته رو هم نفهمیدم، به همین سرعت سه هفته گذشت... سه هفته رویایی... سه هفته از وقتی که پایان همه دوندگی ها بود و شروع یه راه جدید.... وقتی که آرزوها رنگ واقعیت گرفت... وقتی که آرزوهای جدیدی شکل گرفتن...
آرزو میکنم همیشه همه چیز همینطور بمونه...
نه!
آرزو میکنم همیشه مثل همه این سالها، مثل همه این ماه ها و مثل همه این
روزها... لحظه به لحظه همه چیز از خوب به سمت بهتر و پر از غافلگیری های
ریز و درشتباشه...
پ.ن. عنوان این پست واسه خیلی ها آشناست... کلیپش رو میتونید توی لینک زیر ببینید:
لیریکس رو هم توی ادامه مطلب میذارم...