تبليغاتX
هرج و مرج در سیناپس ها - مویه کن سرزمین من

رویای شیرین من، رویای شیرین سبز من از برای تو نابود شد. خواستم از نو بسازمت، همه خواستیم

افسوس، افسوس که چنگال تیره اش از مشت گره کرده من قوی تر بود

افسوس که یکباره خواب زیبایم تبدیل شد به کابوسی ناتمام

 آمدی، آمدم، آمدیم تا نیاید؛ بدرقه اش کردیم و سرود آزادی خواندیم، هم صدا نام یک مرد را فریاد زدیم، تنها نبودیم.

یک تن بودیم در قالب انسانهایی سبز تا بی نهایت، قطره ای بودیم که به یک ندا دریا شدیم

افسوس که دریای نیلگونم جولانگه  تشنه ای شد پرمدعا

 لبخند زدیم، من به تو، تو به من، ما به هم؛ با یک رنگی پیاممان را بشارت دادیم،  سینه به سینه نقلش کردیم، حکایت می ساختیم، داستان می شدیم و تاریخی به وسعت سبز ایران

افسوس که تاریخم پیش از نگاشته شدن به نام دیگری ثبت شد

 سه رنگت را دوست داشتیم، دلمان بهرت می تپید، با هم همیشه خواندیم از تو مرز پر گهر ؛ سبزی  و طراوتت را کردیم نماد خویش و پرچم را سپردیم به او

افسوس که آن هنگام فراموش کردیم بگوئیم تا ابد بدرود

 هر چند دیر اما بدرود ای پرچم سه رنگ، مویه کن سرزمین من

 

پ.ن. ساعت حدود هشت شب شنبه است، توی مترو نشستم و برای اولین بار مطلبی که باید نوشته میشد رو روی کاغذ نوشتم چون دلم طاقت این سکوت رو تا رسیدن به خونه نداشت. خدایا، دارم دیوونه میشم. با این بغض و خشم فرو خورده چه کنم؟ کنار دستم زنی همراه دخترهای جوونش داره غض غض میخنده، چطور میتونه بخنده؟ مگه وقتی عزیزی رو از دست میدیم میتونیم بخندیم؟ مگه ایران عزیزم از دست نرفت؟ پس چرا خفه نمیشن؟

 

پ.ن. یکشنبه است، دیروز به لطف قطع و وصل بلاگفا نتونستم مطلب رو بفرستم. صحنه ای رو دیدم که یادم نمیره، یه گروه سپاهی در خیابون گلبرگ و دو سه تا پسر بچه ای که سنشون به ده سال هم نمی رسید و کاور ارتشی پوشیده بودند و باتوم به دست داشتند...

پ.ن. دوشنبه صبح!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 12:20  توسط سارا  |