<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هرج و مرج در سیناپس ها</title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 26 Oct 2009 21:45:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Dance Me to the End of Love</title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img width=&quot;287&quot; height=&quot;204&quot; src=&quot;http://tipdeck.com/wp-content/uploads/2009/10/Design-Your-Own-Wedding-Rings.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا حالا فکر کردی وقتی به بزرگترین آرزوهات رسیدی بعدش چیکار میکنی؟ وقتی
اون نوکِ نوکِ قله ایستادی، وقتی که به راه پر از سنگلاخ و فراز و نشیب
پشت سرت نگاه میکنی و با یه لبخند همه خستگیا رو در میکنی... &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من الان اون نوکِ نوک قله ام، من نه... ما! خیلی وقت بود که دیگه من
وجود نداشت ولی همون نیم منی هم که بود که الان فقطِ فقط شده ما... &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برام هنوز عجیبه وقتی از ما حرف میزنن... خونه ما، زندگی ما... یه دنیای ناشناخته در حال کشف زیبا... دنیای ما... &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گاهی فکر میکنم زمان رو گذاشتن روی دور تند، تابستون رو که نفهمیدم
چطوری گذشت، یکماه گذشته رو هم نفهمیدم، به همین سرعت سه هفته گذشت... سه
هفته رویایی... سه هفته از وقتی که پایان همه دوندگی ها بود و شروع یه راه
جدید.... وقتی که آرزوها رنگ واقعیت گرفت... وقتی که آرزوهای جدیدی شکل
گرفتن...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آرزو میکنم همیشه همه چیز همینطور بمونه... &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نه!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آرزو میکنم همیشه مثل همه این سالها، مثل همه این ماه ها و مثل همه این
روزها... لحظه به لحظه همه چیز از خوب به سمت بهتر و پر از غافلگیری های
ریز و درشتباشه...  &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پ.ن. عنوان این پست واسه خیلی ها آشناست... کلیپش رو میتونید توی لینک زیر ببینید:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://vodpod.com/watch/44544-dance-me-to-the-end-of-love-leonard-cohen&quot;&gt;Dance me to the end of love &lt;br /&gt;
&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


&lt;p&gt;لیریکس رو هم توی ادامه مطلب میذارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 21:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chaotik&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>chaotik</dc:creator>
<guid>http://chaotik.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای صفر و یک فرندشیپ من </title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اومدم، بعد از حدود یک ماه! نه اینکه نخوام آپ کنم ولی خب حرفی هم برای گفتن نبوده، همه چیو نمیشه توی وبلاگ گفت و واقعا به این مطلب اعتقاد دارم. این آپ نکردن هم باعث یه عذاب وجدانی شده بود؛ بیشتر به خاطر حس مسئولیت نه فقط نسبت به وبلاگ، بیشتر نسبت به خواننده های وبلاگ. اونایی که چه خصوصی و چه عمومی گفتن چرا اینجا آپ نمیشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این بار واسه اونا آپ میکنم، اونایی که از اول بودن، اونایی که یهو پیداشون شد، اونایی که تازگیا اومدن، اونایی که با معرفت بودن، اونایی که بی معرفت بودن، اونایی که رفاقت رو با مهربونیاشون تموم کردن، اونایی که بهم نشون دادن رفاقت سن و سال نمیشناسه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واسه اونایی مینویسم که اول فقط  یه آیدی روشن توی مسنجر بودن، یه شناسه ارزشی توی یه سایت خز و خیل، یه موجود ناشناخته، یه دوست کشف نشده؛ واسه اونایی که قرار بود توی دنیای مجازی من بمونن ولی نموندن، اونایی که از پشت صفر و یک پریدن توی دنیای واقعی! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیخوام دونه دونه اسم ببرم؛ هر کی این وبلاگ رو میخونه یا نمیخونه ولی با من آشناست میتونه این پست رو متعلق به خودش بدونه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باید اینو زودتر مینوشتم، زمان تولدم، به خاطر اون همه محبتی که منو غافلگیر کرد و به گریه انداخت و واقعا نمیدونستم چطوری باید جواب بدم که حق مطلب رو ادا کرده باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی بازم عقیده دارم که دیر نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چیزی به دو سالگی تدی نمونده، دو سالی که به نظر من عمری بوده که زمان نه چندان کمی از اون کنار شماها گذشت با یه دنیا خاطره که باعث میشه خیلی خیلی این دو سال طولانی تر به نظر برسه. قرار نبود اینطوری بشه ولی چه میشه کرد که اگه بخوان دیوانه ترین، خز ترین، ارزشی ترین، بوقی ترین، رو اعصاب ترین، دوست داشتنی ترین و بهترین بچه های نت رو جدا کنن، حتما در کلیه موارد مدال طلا رو میگیرین.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر همه لحظاتی که خندیدیم، گریه کردیم، دعوا کردیم، رول زدیم، بچه شدیم، بزرگ شدیم، حرص خوردیم، کنار هم ایستادیم، از هم دور شدیم؛ به خاطر همه خاطراتی که برام رقم زدین،  روزایی که هرگز فراموش نمیکنم، میتینگهای عمومی و خصوصی مون؛ به خاطر بخشی از جمع شدن، به خاطر همه بچه بازیهایی که هیچوقت کسی قرار نیست ازشون درس بگیره، به خاطر سایتی که ما رو دور هم جمع کرد و از هم دور کرد، به خاطر فرندشیپ که کار دست همه ما داد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر همه اینا ممنونم دیوونه های دوست داشتنی! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;FONT color=#0099ff size=3&gt;ویرایش: خیلی بوقین، چرا به &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://angrywhales.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;نهنگهای گرسنه خیلی خشمگین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=3&gt;  غذا نمیدین؟ &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن.۱. آپ بعدی متفاوت خواهد بود، با ما باشید!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/32.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن.۲. دیوونه هایی که از بلاگفا کوچ کردن لطف کنند و لینک جدیدشون رو برام بذارن تا آدرس جدید رو سیو کنم! پیشاپیش تنک یو!! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 22:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chaotik&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>chaotik</dc:creator>
<guid>http://chaotik.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نشر خزعبلات</title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>تا حالا به این موضوع توی اطرافیانتون دقت کردین که: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضیا توی هر کاری دا &lt;STRONG&gt;و&lt;/STRONG&gt; طلب میشن،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضیا هم توی هر کاری دا &lt;STRONG&gt;ف&lt;/STRONG&gt; طلب!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تشکر از برادر عزیزم که قراره آتش نشان داف طلب بشه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;پ.ن.۱ کپی رایتش واسه خودمه ها! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;پ.ن.۲. محض ابراز وجود بید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 20:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chaotik&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>chaotik</dc:creator>
<guid>http://chaotik.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه های مترو</title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;توی هفته دو سه مرتبه ای از مترو استفاده میکنم، معمولا فقط یه فاصله ۳-۴ ایستگاه رو طی میکنم و اونم ساعت حدود هشت شبه و نسبتا خلوت. اما وقتی طی روز و ساعت شلوغی مجبوری فاصله طولانی تری رو از زیرزمین طی کنی، غیر از ازدحام، غیر از بوی عرق، غیر از مردمی که هم برای سوار شدن عجله دارن و هم برای پیاده شدن ،نکته ای که بیشتر از همه توی چشم میاد فروشندگانی اند که از این قطار به اون قطار سرگردون هستند. البت از حال واگنهای دیگه خبری ندارم چون همیشه توی یکی از اون واگنهایی هستم که روشون با رنگ زرد زده &quot;Women Onlyٌ&quot;، جایی که از دستمال کاغذی  فال حافظ دار گرفته تا لوازم آرایش و انواع پوشاک و غیره رو میشه در فاصله بین دو ایستگاه خرید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پریروز وقتی از قطار پیاده شدم، عزمم رو جزم کرده بود که یه داستانک یا یه گزارش کوتاه از این ماجرا بنویسم، توی ذهنم کلی پرورشش دادم و به ابتدا و انتهاش فکر کردم اما امروز بطور کاملا اتفاقی و نمیدونم واقعا از کجا رسیدم به این وبلاگ: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://dastforoshemetro.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;یادداشت های دختر دستفروش مترو&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جایی که اول فکر کردم فقط یک عنوانه برای بررسی یه مسئله اجتماعی ولی با خوندن وبلاگش، غیر از زبان ساده و شرح اتفاقات جالبش، من رو با زندگی این دختر تحصیلکرده که برای در آوردن خرج زندگی و تحصیلش این آبرومندانه ترین راهش بوده و از پایگاه اینترنت ایستگاه متروی هفت تیر وبلاگش رو به روز میکنه  آشنا کرد و از نوشتن اون آپ هم منصرف شدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وبلاگش اثر عمیقی روی من گذاشت، به شما هم خوندنش رو توصیه میکنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن.  آی نت، آی نت رنگ آبیت پیدا نیست! اصلا وقت نت اومدن نیست، وقتشم باشه، انرژیش نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 19:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chaotik&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>chaotik</dc:creator>
<guid>http://chaotik.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدا، دوربین، حرکت </title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;It&apos;s time we settled down&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 23:01:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chaotik&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>chaotik</dc:creator>
<guid>http://chaotik.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>0.7%</title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سریال Heroes ، سیزن 1، اپیزود 19: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیتن: همچین انفجاری نصف جمعیت نیویورک رو نابود میکنه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لیندرمن: شش و نیم میلیارد نفر تو دنیا زندگی میکنن و جمعیت نیویورک چیزی کمتر از 0.7 درصد کل دنیاست. همه جوره این یه رقم قابل قبوله!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیتن: همه جوره؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لیندرمن: ببین، من گفتم مردم به امید نیاز داشتند؛ اما به ترسشون اعتقاد دارن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیتن: این دیوونگیه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لیندرمن: این تراژدی، کاتالیزوریه واسه منافع بزرگتر. واسه تغییر! از بین خاکسترها، بشریت یه هدف مشترک پیدا میکنه. یه حس مشترک امید که درون حس مشترک ترس قرار گرفته. سرنوشت تو اینه که اون رهبری باشه که از این واقعه استفاده میکنه برای هدایت یک شهر،یک ملت...یک دنیا! حالا اعماق قلبت رو ببین. می فهمی که حق با منه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;Heroes سریالیه کاملا تخیلی و میشه گفت حرف خاصی هم برای گفتن نداره، اما طی 4 تا دیالوگ خیلی ساده، توی این اپیزود که یکی از بهترین اپیزودهای این سریال بود واقعیتی رو گفت که در عین اینکه واقعیت داره، پذیرفتن و باور کردنش سخته. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;افرادی که برای منافع بزرگ،the Greater Good از نظر خودشون، قتل عام یه درصد کوچیک از جمعیت بزرگ دنیا به نظرشون ناچیز میاد، حتی اگه این رقم کوچیک برابر با چند میلیون از ساکنین یه شهر بزرگ باشه. بماند ارقام کوچیکتر از جوامع خیلی خیلی کوچیکتر... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن. 1. مصیبت ما نا تمامه، چه مرگ مظلومانه سهراب، چه پرواز ابدی 169 مسافر هواپیمای کاسپین. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن.2.  راستی روحت شاد ننه آقا!  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 16:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chaotik&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>chaotik</dc:creator>
<guid>http://chaotik.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بانوی من</title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;این یک گزارش میتینگ است و اگر تصور کردید هیچ ارزش دیگری ندارد خیلی بیجا کردید چون خیلی ارزشهای دیگر دارد و بسیار ارزشی است و زنده باد ارزشی ها!   &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jadoogaran.org/uploads/smil46a9f36394afc.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز، در این تاریخ بسیار تاریخی! و به یاد موندنی ،من- ملقب به تدی! و البته ملقب به کلی القاب دیگه &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jadoogaran.org/uploads/smil4496ab07f1b3d.gif&quot; align=baseline border=0&gt; بر خلاف تموم سنگ اندازی های جناح سفید و سیاه، بالاخص جیغول و شهید ولدی، مفتخر، موفق و نائل به ملاقات با ملکه زیبای جزیره آوالان، لیدی مورگانا لیفای ملقب به بانوی من&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jadoogaran.org/uploads/smil46a9f39f0dd91.gif&quot; align=baseline border=0&gt; (دقت کنید بانوی من، نه بانوی شخص دیگر؛ استفاده از این لقب موجب پیگرد قانونی بویژه وقتی ماه کامل است، خواهد بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;) &lt;S&gt;است&lt;/S&gt; شدم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قضیه اینجوری شد که به ما خبر رسید بانوی من قصد سفر به ولایت ما رو داره و چن روزی رو قراره مهمون ما، البت مهمون شهر ما باشن. خب من که اوایل هفته پیش رو خودم در سفر بودم ولی وقتی برگشتم از اونجایی که اول روی سر مسنجر خراب میشم، بسیار مشعوف شدم که بانویم را نیز آنلاین دیدم. اول خواستیم 18 تیر قرار بذاریم ولی خب ترسیدیم به ملکه آسیبی وارد شود خدای نکرده و اونوقت من می موندم جواب مردم آوالان رو با چه رویی بدم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; این بود که بی خیال 5 شنبه شدیم و این یعنی احتمال دیدار کمتر میشد چون ممکن بود دیگه فرصتی پیش نیاد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آااامـــــــــــــــــــــــا.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون نیتمون پاک بود و خدا با ماست، موفق شدیم به قصد امروز صبح قرارمند شویم. بنده که از خوشحالی در پوست خود نگنجانده شده و شب تا صبح از فرط پروانه ای بودن اوضاع دل و جانم چشم بر هم ننهاده بودم روی دیوار خود پنجول کشیده و ساعت های باقیمانده تا دیدار را ثبت می نمودم، اینطوری: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRIKE&gt;|||||&lt;/STRIKE&gt; &lt;STRIKE&gt;|||||&lt;/STRIKE&gt; &lt;STRIKE&gt;|||||&lt;/STRIKE&gt; &lt;STRIKE&gt;||&lt;/STRIKE&gt;|||&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آااامــــــــــــــــــا.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امان از آستاکبار خونخوار و سرنوشت بی مرام و تقدیر نافرجام&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;، درست دیشب در اوج لحظه شماری از لیدی به من خبر رسید که چه نشسته ای تدی! فردا احتمالا کنسله و فکر نکنم بتونم بیام. اما اگه موفق بشم بهت خبر میدم که خودت رو به محل موعود پرتاب کنی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما نیز زانوی غم به بغل گرفته، یک چشم اشک و یک چشم خون، در حالی که به وضوح ردپای آستاکبار را در این توطئه می دیدیم، به امید فردا نشستیم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;و آما فردا!&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنگ گوشنواز گوشی و صدای دلنواز بانو خبر از دیدار می داد. در اینجا من عذر میخوام به این گندگی: &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jadoogaran.org/uploads/smil4092512d186ce.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون تصور میکردم راه ملکه دوره مقادیری دیر شد تا راه افتادم و کلیه چراغ قرمز های مسیر هم به آن تایم نرسیدن! من کمک کردن و خلاصه شرمنده بانوی من. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و چنین شد که من بانویم را دیدم، ابتدا از فاصله ای دور و بعد هی نزدیک و نزدیک تر... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و چه بانویی... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لیدی بودن از بند بند وجودش ساتع میشد و ما نیز سر تا پا چشم...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt; ( از اون ور اشاره میکنن بیناموس بازی در نیار، چشم!) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;U&gt;پیامهای بازرگانی:&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من در کنار لیدی دچار چندگانگی شخصیت میشم بخصوص به سبب دو نقش خاله مهربونه و بانوی من! برای نجات از این وضعیت خطرناک روحی باید اعلام کنم که این بانو واسه من یه آبجی دوست داشتنی و یه مشاور خیلی خوبه که همیشه از حرفاش و راهنمائیهاش استفاده کردم و یه عالمه دوسش دارم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;U&gt;دینگ دونگ – ادامه گزارش&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنین شد که به راه افتادیم در مرکزی ترین نقطه شهر، به طرف دانشگاه تهران تا بانو کتاب بخره.  در اینجا به فرازهایی از سخنان &lt;A href=&quot;http://taktree.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;تک درخت&lt;/A&gt; که مورگانا گفت و من به صورت مستقیم روایتش میکنم توجه شما رو جلب میکنم: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;طرف انقلاب و ولیعصر و دانشگاه و اینا نرو کلا!&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jadoogaran.org/uploads/smil4961cebaeb9e3.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در همون لحظه نقل قول: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من و لیدی: &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دانشگاه تهران: &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jadoogaran.org/uploads/smil4028b957d94b9.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش رفتیم داخل کتابفروشی تا بانویم که خیلی دانشمند هم می باشند کتاب مورد نظرش رو پیدا کنه و ما مونده بودیم عجب عالمی داره شیمی که هیچی ازش نمی فهمیم و همیشه این فرمول های واکنش برای ما زبانی بوده است به سختی چینی!  خلاصه بانو کتابش رو خرید و در سلامت کامل از محدوده میدون خطرناک انقلاب خارج شدیم و عزم موزه هنرهای معاصر کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هوا بس ناجوانمردانه گرم بود و کم مونده بود کف آسفالت آبپز بشیم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه همینطور پیاده گس (گز؟) می کردیم و از در و دیوار صحبت میکردیم و کلی غیبت (&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jadoogaran.org/uploads/smil40e95c608165c.gif&quot; align=baseline border=0&gt;) بچه های جادوگران شد و بعضی اتفاقات مرور شد.  بعد بانوی من برای نینی شون میخواست کادو بگیره و چنین شد که اول رفتیم کانون پرورش فکری که در اونجا با یک عدد... بگم؟ بگم؟ با یک عدد &lt;A href=&quot;http://www.blind-owl.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;بوف کور&lt;/A&gt; مواجه شدیم، اسنادشم موجوده، ایناهاش:   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://nikita.persiangig.com/image/madrak%20jorm/1.jpg&quot; target=_blank&gt;عکس 1&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نکته: قابل ذکره که ایشون برای انحراف افکار نوگلان این مرز و بوم از رنگ مورد داری استفاده کرده، نه فقط در یکی بلکه در دو مورد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://nikita.persiangig.com/image/madrak%20jorm/3.jpg&quot; target=_blank&gt;عکس 2&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://nikita.persiangig.com/image/madrak%20jorm/2.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و البته این عکسها هم به عنوان سند تکمیلی موجوده: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://nikita.persiangig.com/image/madrak%20jorm/2.jpg&quot; target=_blank&gt;عکس 3&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://nikita.persiangig.com/image/madrak%20jorm/3.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://nikita.persiangig.com/image/madrak%20jorm/4.jpg&quot; target=_blank&gt;عکس 4&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نکته: اون دست بانوی منه ها! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتیجه ای که ما گرفتیم این بود که این آقا دم از شاعری و نویسندگی میزنه بعد میره کتاب کودکان چاپ میکنه و تازه اونم آموزش زبان! واقعا که! &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jadoogaran.org/uploads/smil40928ccd8165f.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد با آقای ابراهیمی خدافسی کردیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/41.gif&quot;&gt; و رفتیم از توی پارک لاله بریم موزه که فامیل بانویم تماس گرفت و قرار شد بره پیشش و با هم برگردن، در نتیجه موزه کنسل شد.  خلاصه راه افتادیم سمت میدون فاطمی و در راه در مورد اینکه گرگینه بهتر است یا خون آشام بحث کردیم و من در نهایت مثل همیشه تسلیم شدم چون من فقط ماهی یه بار زورم به ملکه میرسه که اونم پناه میبره به آوالان ولی ملکه هر شب میتونه دندونهای تیزش رو در گوشت من فرو کنه و من هیچ مفری ندارم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دقایقی بعد از رسیدن به میدان فاطمی فهمیدیم که اشتباهی شده و باید برگردیم سر جای اولمون، اونجا من بانویم را به فامیلشون تحویل دادم! و با کلی اشک و ناله و آه از هم جدا شدیم، عهه! &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jadoogaran.org/uploads/smil44d1b819bbfde.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عجب گزارش درامی شد! ولی واقعا واسم به یاد موندنی بود امروز، یکی از بهترین دوستانی که از سایت پیدا کردم رو دیدم فقط شرمنده که انقدر هوای تهران داغ بود بانوی من!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن. 1 من باب پست قبلی باید عرض کنم که بنده مردم آزارم! جوری مینویسم که ایجاد شبهه می کند گاهی. من هیچ مشکل چشمی ندارم و دید دو دیده ام نیز کامل است! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/38.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن. 2 بنده جامعه پزشکان را از جامعه دکتران زین پس جدا کرده و از همین تریبون اعلام میکنم که کچلی مختص پزشکان است و بس! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن. 3 (به شامپو) چرا، آسمون خیلی وقته که افتاده... قدیما اون بالا بالا ها بود، عظیم و دست نیافتنی، مگه نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 16:50:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chaotik&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>chaotik</dc:creator>
<guid>http://chaotik.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات یک طبیب چشم!</title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;وارد مطب چشم پزشکی میشم؛ آقای جوجه دکتر که برای اثبات دکتر بودنش قدم در راه کچلی ارثی کلیه همکاراش گذاشته داره با موبایل حرف میزنه و در عین حال با اشاره سر و اینا با من سلام علیکم میکنه که کلا با توجه به سابقه ای که از اخلاقش دارم باعث سورپرایزم میشه و همینطوری هاج و واج وسط مطب ایستادم که با اشاره دست روی صندلی مربوطه میشینم و در و دیوارو نگاه میکنم و انگشتام رو میشمارم که کم و زیاد نباشه که یهو.. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ج.د. (جوجه دکتر): خیلی خوب میشه ایشون رو ببینم آقای دکتر&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در همین لحظه متوجه حالت دستپاچه جیم دال شده و با دقت بیشتری به مکالمه ش گوش میدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ج.د.: چجور خونواده ای هستن؟ هه هه هه... نه منظورم اینه که خشک مذهبی که نیستن؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ج.د. :درسته بله من با مامان هم صحبت کنم حتما تماس میگیرم که ببینمشون&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در عین حال تمام وسایل روی میزش رو یه دور جابجا کرده و دوباره سر جاش گذاشته... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ج.د.: متولد ۶۳، باشه مرسی حتما تماس میگیرم، خدافس&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تق! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ج.د.: &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من( در احوالات درونی خودم): &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/245.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دکتر!: خب لطفا چونه تون رو بذارین اینجا! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باور بفرمائید خیلی سخت بود جلوی خنده ام رو بگیرم ولی خب درسته که پروردگار عالم بنده رو کنجکاو خلق کرده و به قول ستاره شاخکام می جنبه! اما خب تقصیر منشی دکتره که منو چند مین دیرتر نفرستاد تو تا &lt;STRIKE&gt;شاهد &lt;/STRIKE&gt;شنونده این مکالمه نباشم و این نیش که میخواست تا بناگوش برسه رو انقدر تحت ریاضت بسته موندن قرار نمیدادم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; در کل به نظرم این روزا دیگه دوران معرفی و اینا گذشته، بخصوص دکتر جماعت خیلی باید بی عرضه باشه که واسه یافتن کیس مناسب متوسل به بقیه بشه؛ اینم از اون تئوریهای منه که باید طلا گرفت! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن.۱ پارسال این موقعا بود که اون یکی دکترم گفت شماره چشمت تغییر کرده و نمیتونی عمل کنی، امروز فهمیدم که بینایی هر دو چشمام ده از ده شده! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن.۲ ما همه خوبیم، خدا رو شکر!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن. ۳ اسمایلی یه آدم الکی خوش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 16:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chaotik&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>chaotik</dc:creator>
<guid>http://chaotik.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ندا نام تمام دختران این سرزمین است</title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 254px; HEIGHT: 215px&quot; height=296 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nikita.persiangig.com/image/neda.jpg&quot; width=421 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نگاه کن&lt;BR&gt;چه فروتنانه بر درگاه ِ نجابت به خاک مي‌شکند&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;TABLE class=rtl cellSpacing=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=2&gt;رخساره‌يي که توفان‌اش&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=2&gt;مسخ نيارست کرد.&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک مي‌افتد&lt;BR&gt;آن که در کمرگاه ِ دريا&lt;BR&gt;دست حلقه توانست کرد.&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نگاه کن&lt;BR&gt;چه بزرگ‌وارانه در پای تو سر نهاد&lt;BR&gt;آن که مرگ‌اش ميلاد ِ پُرهياهای هزار شه‌زاده بود.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نگاه کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=right&gt;
&lt;DIV class=right align=right&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=right&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پ.ن.۱. احمد شاملو.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=right&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پ.ن.۲. سکوت آزار دهنده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=right&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پ.ن.۳. روحت شاد. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 08:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chaotik&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>chaotik</dc:creator>
<guid>http://chaotik.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسم به قلم و آنچه می نویسد</title>
<link>http://chaotik.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>می نویسم تا فراموش نکنم چون زمان روی همه چیز غبار فراموشی می پاشه،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می نویسم تا فراموش نکنم آن همه شوقی که داشتیم، آن همه امید، آن خنده های بی انتها،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می نویسم تا فراموش نکنم لحظه شماری هایمان تا آن روزی که روسیاهی اش به &quot;شبش&quot; موند،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نگاه نا امید محمد که سعی کرد به من امید بده،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به دستای سرد کسری که بهت زده بود،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به بیداری با دوستانم تا خود صبح، به یاسی که همه ما رو فرا گرفت، به حافظی که در جوابمون از شکست گفت، &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به شروع بیخوابی ها، آشفتگی ها، سرخوردگی ها &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اشکهایی که ریختیم از این همه بی عدالتی و دروغ، به فریاد پیر و جوون زیر چماق های افراد نا&quot;شناس&quot;، به پر پر شدن دانشجوهای بی دفاع&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اونایی که بی بهانه بازداشت شدن،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به پیام هایی که خواستیم بفرستیم و نشد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به تماس هایی که خواستیم بگیریم و نذاشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به بیگناهانی که برای خونشون همه سیاه پوشیدیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به شمعهایی که بر افروختیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به فریادی که در سکوت برآوردیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به بانگ الله اکبری که شد سرود شبانگاه ما &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و به دریای &lt;strong style=&quot;color: rgb(0, 153, 0);&quot;&gt;سبز&lt;/strong&gt;ی که هنوز خشک نشده قسم
میخورم که هر چی پیش آید هیچوقت تا عمر دارم این روزها، این احساس
سرخوردگی و نا امیدی، این خشمی که فروکش نمیکنه، این بغضی که آروم نمیشه
رو فراموش نکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;u&gt;قسم میخورم که فراموش نکنم! &lt;/u&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي در هايي كه نگهباني مي شدند&lt;br /&gt;
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي انها كه در بندمان كردند&lt;br /&gt;
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي خيابان هايي كه ممنوعمان كرد&lt;br /&gt;
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي شهري كه خوابيده بود؟&lt;br /&gt;
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي زنی كه گرسنه بود و تشنه&lt;br /&gt;
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي ما كه بي دفاع بوديم&lt;br /&gt;
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي شبي كه زاده شد&lt;br /&gt;
ديگر چه مي توانستيم كرد ،براي ما كه عاشق بوديم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر از پل الوار&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن. لطفا در کامنت هایی که میذارید دقت کنید تا مجبور به ویرایش یا بستن کامنت ها نشم. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 19:56:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chaotik&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>chaotik</dc:creator>
<guid>http://chaotik.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
